غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

نه  ازت انتظار دارم كه، بی حوصلگی هایم را ببخشي ،

نه ازت انتظار دارم كه بدخلقی هایم را فراموش کني ،

و هرگز ازت انتظار  ندارم  بی اعتنایی هایم را جدی نگیر ي،

و  تو هم انتظار نداشته  باش كه من هم تو را ببخشم

که مسبب همه ی اینهایی

در انتهای بی کسی 3.jpg

نوشته شده در شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱ساعت 22:33 توسط غريبه | |

وقتي كه دستهايت دستان خدا را بر روي شانه هاي خود احساس كرد

اگر در قطره هاي زلال باران صداي موسيقي عشق ازلي را يافتي

بوسه هاي خاطره  را  براي خود به يادگار نگه داركه  مهرباني  رسم خداست 

مبادا مهرباني را در پستوي قلبت نگه داري  و چهره  خداييت را زميني كني

روزي كه دل زخمي  مرا به واسطه بي رحميت درك كردي

زخمش را  با خاطره هايت  پيوند بزن  و با خود بيانديش

تا مبادا زخمش را فراموش كني و به ياد نياوري  كه  چه  با دلم كردي

روزي كه دستان خدا را بر شانه هايت احساس كردي 

بر شانه هاي افتاده هم نگاهي بكن و در دعاهاي غروب جمعه ات  او را به  ياد اور

هر شبانگاه كه  قصه هاي  ناتمام پژمردن را به گلهاي  زخمي ميگويي 

تو نميداني كه گلها  هم زخمي بر  سينه خود دارند  و ان زخم خزان پاييز است

پس هيچ وقت  خزان را براي  كسي  به ارمغان نگذار  چون خزان روزي بر تو هم خواهدوزيد

اگر روزي مهرباني را  ازيك پرنده مهاجر شنيدي در  جيك جيك صداش

برايش  از قفس چيزي نگو كه  او به پرواز عادت داره

تو فقط  برايش  از دل تنگي كه براي كسي به ارمغان گذاشتي بگو

وقتي بهار را ديدي گذشت  و تابستان هم گذشت و فصل پاييز امد  تو به ياد اور

كه  بهاري را براي دلي به پاييز تبديل كردي و بهاري را براي دلي خزان  كردي

پس براي دلت مرور كن و هيچ وقت براي  دلهاي پاييزي از فصل جداييها نگو

از امدن بهار هم حرفي نزن كه بهار  تكرار فصل جدايي هاست

به اسمان نگاه كن كه همه صداهاي  دل گرفتگان را به  خدا ميرساند 

اما تو طاقت شنيدن يك صداي گرفته را نداشتي  و  از  خدا ميگفتي 

از اسمان ودل اسماني بگو شايد حسرت بالهاي  شكسته يكي را بفهمي

به اسمان نگاه كن و به اسمان بگو درسينه هميشه ابي اش

جايي  براي   حسرت بالهاي من كنار بگذارد كه من شكسته بال بودم

به خورشيد نگاه كن و ياد بگير سخاوت  مهرباني را وقتي به ماه نگاه كردي

اين را از طرف من به ماه بگو كه راز دار اشكهاي پنهاني من باقي بماند تو كه نماندي

همان اشكهايي  كه در چشمانم خشكيدند و بغض هايي كه در گلويم  ماند

و به  عشق بگو ان نگاهي كه من از عشق داشتم نه زميني  بود  بلكه خدايي بود

حالا من مانده ام  با معناي  عشق  تو ومعناي عشق  خودم

وقتي تاريكي  را ديدي به ياد اور كه چطور  تاريكي را به دلي ارمغان اوردي

اري   او فانوس  زندگي  را نه به اميد تو زنده نگه داشته  بلكه به اميد  خدايش  نگه مي دارد

كه هنوز  به دستهاي  پر سخاوتش دل بسته ام شايد  تو هم روزي معناي  دل  تنگي  را  فهميدي

ان روز  كه در تاريكي  تنهايي رفتي همه دل نوشته ايم را بخوان  شايد  به ياد بياوري٬

واژه هایی که بی بهانه در کوچه ذهن جاری می شوند٬

و به خدایی که شانه هایش را می توان لمس کرد …..

نوشته شده در جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 20:44 توسط غريبه | |

قلم گرفتم و گفتم مگر دعا بنویسم

تحیتی بسوی یار بی وفا بنویسم

ز شکوه بانگ بر آمد مرا نویس دلم گفت

به هیچ نامه نگنجی تو را کجا بنویسم

دعا و شکوه بهم در نزاع و من متحیر

کدام را ننویسم کدام را بنویسم

اگر سر گله و شکوه واکنم ز تو هیهات

دگر چها به لب آرم، دگر چها بنویسم

مداد بحر و بیاض زمین وفا ننماید

گهی که نامه به سوی تو بی وفا بنویسم

نه بحرماند و نه بر نه خشک ماند ونه تر

اگر شکایت دل به مدعا بنویسم

چو بر ذکای تو ام هست اعتماد هیچ نگویم

ز مدعا نزنم دم همین دعا بنویسم

نمی شود که شکایت ز دست تو نکند فیض

شکایتی به لب آرم ولی دعا بنویسم

( فیض کاشانی)

نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۱ساعت 21:54 توسط غريبه | |

 این روزها رسمش این شده

         دروغ بگو ؛ تا باورت کنند....!!

آب زیر کاه باش ؛ تا بهت اعتماد کنند....!!

ساده باش باش ؛ تا تا برات رنگین کمان رنگها شوند ....!!

خیانت هایشان را نبین ؛ تا آرام باشند ....!!

کذب بگو ؛ تا عاشقت شوند........!!

هرچه نداری بگو دارم , هر چی داری بگو بهترینش را دارم ....!!

 اگر ساده ای ؛

 اگر راست گویی ؛

 اگر باوفایی ....

اگر ساده ای !

اگر یک رنگی ....

 همیشه تنهایی ... !!!

 همیشه تنها .......!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۱ساعت 13:6 توسط غريبه | |

دنیای عجیبی شده است . . .

برای دروغ هایمان ،

خدا را قسم میخوریم ،

و به حرف راست که میرسیم ؛

می شود جان ِ تــو…

راستي    تو هم براي  دروغت  خدا  را قسم خوردي ؟


نوشته شده در سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۱ساعت 23:32 توسط غريبه | |

  یگــویَنــد یکــ روزی هسـت ..

کـِـه چـُـرتکــه دَســـت میگیــرنـد و حِســاب

و کِتـــاب میکُننــد ...

و آن روز تـو بــایـد تــاوان آنچـه بـا مـَـن کــردی

را بدهـی!

فَقــــــط نـِـمیــدانـــَــم ....

تــــــــاوان دادن آن مـــوقـــع تــــو ، بـِـه

چـِـه دَردِ مــَــن میخـــورد!؟!

نوشته شده در دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱ساعت 8:32 توسط غريبه | |

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم

گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم

تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست

ناچار این پرواز را این بار باور میکنم

یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من

یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم

یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام

آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم

صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن

من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم

شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم

گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم

زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت

با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم

حيدرزاده

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۱ساعت 14:17 توسط غريبه | |

 باورت بشود یا نه !؟

روزی می رسد

که دلت برای هیچ کس

به اندازه من تنگ نخواهد شد

برای نگاه کردنم ، خندیدنم ، اذیت کردنم ...

برای تمام لحظاتى که در کنارم داشتی ...

روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود ..

می دانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد ...

 

 
نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱ساعت 9:50 توسط غريبه | |

بايد مي دانستم

سرانجام

تو را از اين جا خواهد برد...

اين جاده كه زير پاي تو نشسته بود!...

اری جاده رفیق بدی بود برایت نرو با ان جاده

نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۱ساعت 8:38 توسط غريبه | |

دلتنگی

عین آتش زیر خاکستر است

گاهی فکر میکنی تمام شده

اما یک دفعه

همه ات را آتش میزند . . .
نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ساعت 20:59 توسط غريبه | |

اين روزا خيلي دلم ميخواهد ببينمت مننگاهت كنم و تو به سادگيم بخندي

اخه ميدوني چي شده انقدرسادگيم لبريز  شده كه فكر مي كنه

هنوزتوهمون مهربونش هستي

اين روزا خيلي دوست دارم ببينمت ميدوني واسه چي ؟

واسه اينكه تو ي اين دنيا تو فقط  بعد دلم  ميدوني از دنيا چي ميخوام

ان روزا كه بودي  دلم يك چيزايي  بهم ميگفت

اماسادگيم مي گفت تو چي ميدوني از مهربوني؟

ان روزا دل من فكر مي كرد فقط قلب تو هست كه توي اين دنيا با دلم سر به راست

از توهيچ دلگير نيستم چون روياهات كنارمه

من دارم ميميرم با اين روياهات تو كجايي كه اينو بدوني

اين روزا خيلي دوست دارم ببينمت اخه  دلم وسادگيم ياد  خودشون افتادند

تو ميدونستي من توي دنيا ي خدا  هيچي جز دلم سادگي نداشتم

باورم نميشه  تو رفته باشي  دل من بي قرار شده باشه

و از همه مهمتر سادگيم  هم   رنگارنگ شده باشه

راستي  ميدوني اين روزها  همه چيز برام رنگ زرد گرفته 

حتي ..........يادش بخير زنده بودن دل. مهربوني.  سادگي 

حالا  تو همه اينها را برام با  رنگ  زرد نقاشي كردي 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ساعت 12:13 توسط غريبه | |

همانند پلی بودم برای عبورت

به فکر تخریب من نباش

رسیدی دست تکان بده

من خود فرو میریزم …

نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۱ساعت 1:36 توسط غريبه | |

خیلی ممنون انقد آسون منو داغون کردی

واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی

تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی

منو به محبت دو روزه مهمون کردی

همه عالم می دونستن که بری میمیرم

اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی

خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم

خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم

من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا

با همین سر به هواییت منو ویرون کردی

من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم

مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟

همه عالم می دونستن که بری میمیرم

اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی

خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم

خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم

نوشته شده در سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ساعت 14:11 توسط غريبه | |

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

اري من  ديگه نميترسم از اقرار

چون گذشته اب از سرم به قول ستار

نوشته شده در سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ساعت 11:43 توسط غريبه | |

دلم غمگین غمگین است

در این کومه

در این زندان

در این غوغای خاموشی

در این جشن فراموشی

در این دنیای بی مهر و کم آغوشی

دلم ترسیده و تنگ است

دلم ترسیده از آه پر از درد پدرهامان


و از چشم پر از اشک تمام مادر ها


دلم آشوب آشوب است

دلم سرد و تنم بی روح بی روح است

نمی خواهم، نمی خواهم دگر

این زندگانی را و دل را

نگاهم خیره بر بالا

به دنبال نگاهی ساده می گردد

و می بینم، و می بینم هوای گریه دارد آسمان هم پای چشمانم

می روم آرام

گونه ام خیس است

آسمان می بارد امشب بر من و بر گریه هایم سخت…

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۱ساعت 21:51 توسط غريبه | |

رد پای زرد پاییز

باز میون لحظه هامه

قطره های سرد بارون

دوباره رو گونه هامه

ابرای سیاه غصه

آسمونمو پوشونده

دیگه خورشیدی ندارم

داغ تو اونم سوزونده

دوباره رو گونه هامه

ابرای سیاه غصه

آسمونمو پوشونده

دیگه خورشیدی ندارم

داغ تو اونم سوزونده

 

نوشته شده در شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 21:7 توسط غريبه | |

حالا دبگه بعد تو من همينم ديگه چاره اي جز نوشتن برايت ندارم

حالا ديگه صبح تا شب اين كارم شده   كه شايد  لحظه اي جواب سلامم  را بدهي

حالا ديگه صبح تا شب برايت مي نويسم و شب تا صبح با اشكهايم  ميخوابم

ديگه ديوانگي شده نوشتن براي كسي كه  نميشناسي نديدي

فقط يك رويا هست كه ميدوني وجود داره اره اين ديوانگي است

به نظر تو اما من اين ديوانگي را دوست دارم   كه گفته اند

دلا ديوانه شو كه ديوانگي هم عالمي داره

اري حالا ديگه براي دلي مي نويسم كه  ميخواهد  فقط تو روياهاش باشي

من با تو ميخندم و تو  خود نميداني كه اين ديوانه با روياهاش چقدر خندان است

برايت مينويسم وقتي غروبهاي جمعه دلت گرفت

وقتي تموم درهاي اميدت بسته شد

وقتي كسي را صدا كردي با تمام وجودت پاسخ نگرفتي

انوقت منو به ياد بياور  كه من با همه  اينها  هنوزم دارم صدايت ميكنم

وقتي  به يادم افتادي   با خودت بگو اون بر ميگرده گريه نكن

انوقت اشكهاتو پاك كن و  ان كسي كه امد پيشت بهش بگو  گريه نكردم

چشمهايم  نميدونم چرا   قرمز شدند اري  همه اينها را به ياد بياور

شايد  توي ان لحظه ها دلت  مهربون  بشه   و با خود بيانديشي

كه  عمر گران  ميگذرد  خواهي نخواهي و تو   تا  كجا  ميتواني   بروي

اين دنيايي كه ظاهرش  شبيه بره است باطنش  گرگي  بيش نيست

بشين و بر سر نمازت  لحظه هاي  دعايت   برايش دعا كن

و بگو كه  ساده بود من شكستمش  و  با خودت زمزمه كن  بگو

كه  او  زنده بود من دنيايش را ازش گرفتم

نه تو گريه نكن  كه تو  ابر بهار  نيستي  تو گل بهاري

من ابر بهارم كه بعد  تو  گريه ها كردم و حالا دلم پر از حرفه

اما جايي جز اينجا   ندارم تا دل نوشته هايم را بنويسم

شايد كه اروم بشوم  ..........

من اين دل نوشته را نوشتم  تو اگر خواندي بر دلم نخند




نوشته شده در جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱ساعت 16:27 توسط غريبه | |

امشب دلم با خودش تنها شده و براي تو گريان شده

امشب به مانند دخترك لجبازي كه  كه ملكه روياهاش عروسك قصه هاشه

اين دل امشب  پا به زمين ميكود و بهانه تو را ميگيرد

نمي دانم چرا  فقط تو را ميخواهد

فقط تو را........


نوشته شده در جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱ساعت 0:20 توسط غريبه | |

خــوب ِ مــن ،

همین جا درون شعرهایم بمان

تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد

به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛

من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها

شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان

تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم

نوشته شده در پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱ساعت 0:23 توسط غريبه | |

حرفی نزنی ! طاقت جنجال ندارم /

بدجور شکسته ست دلم حال ندارم

درهای قفس باز و دلم عاشق پرواز

از حس پریدن پرم و بال ندارم

نوشته شده در چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ساعت 23:58 توسط غريبه | |

حالا که هیچ جا برای صدا کردنت نیست

حالا که مثل یک غریبه شدم برایت

حالا که  باژست بی تفاوت زندگیم تیره کردی

حالا که  مثل گفتی  زندگی  دل سوزندنه

حالا که گفتی حوصله ات ندارم

حالا که میدونی من بعد تو نیستم تو ی دنیایی زنده ها

چطوری دلت میاد بری  منو جا بذاری

حالا که بدجوری شکستیم

حالا که هر جا نشونی ازت میبینم انجا صدات میکنم

بدون حالا دیگه با اشک  چشام اه دلم صدات میکنم

نوشته شده در سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱ساعت 16:58 توسط غريبه | |

سرفه می کنم ، ولي احساس خفگي مي كنم باز در گلويم
 
 بغض سنگيني در گلویم نشسته

این روزها وقتي به يادم مي ايي بدجوري دلم  می گیرد


دلتنگت مي شوم هرجا نشوني از تو هست
 
انجاها سرك مي كشم
 
ولي  تو را  نمي بينم
 
انگار تو پشت ابرها مخفي شده اي

ومن با خودم ميگويم انگار   اینهمه ابر را
 
براي دلتنگي من  تواسمان گذاشته اند
 
حالا  گلويم گرفته با انكه  صبح است
 
و من نگاهي به اسمان ميكنم و احساس ميكنم
 
اين همه ابري كه در اسمان امده انگار
 
برای قشنگی گوشه ی آسمان نيامده
 
انگار براي دل تنگي من امده
 
چطور صدايت كنم
 
 و بگويم  دلتنگتم…
نوشته شده در دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۱ساعت 7:59 توسط غريبه | |

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است


طفل معصوم به دور سر من می چرخید


به خیالش قندم


یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم


ای دو صد نور به قبرش بارد


مگس خوبی بود


من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد


مگسی را کشتم


مرحوم حسین پناهی

نوشته شده در یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۱ساعت 11:31 توسط غريبه | |

بی تو تنها گریه کردم تو شبای بی ستاره

انتظار تو کشیدم تا که برگردی دوباره

در غروب رفتنت ، لحظه هایم را شکستم

زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم

پشت شیشه روز و شب ، دل به بارون می سپارم

من برای گریه هام ، چشمه ها رو کم می یارم

انتظار با تو بودن منو از پا درمیاره

ترس از این دارم که بی تو ، تا ابد چشام بباره

نوشته شده در جمعه ۲ تیر ۱۳۹۱ساعت 14:9 توسط غريبه | |

تنهاترين ادم  روي زمينم

به خاك غم عادتم بشينم

غريبه ام  بين همه ادما

براي من فقط مونده اين صدا 

براي من فقط مونده اين صدا

دل تنگم اهل ديار دردم

دنبال هم درد  خودم ميگردم

لبام بستم ولي  حرفا دارم

رنجيده دل از غم روزگارم

رنجيده دل از غم روزگارم

كاشكي سكوت بشكنم رها شوم 

ازاد از اين حصار بي هوا  شوم

ازاد از اين حصار بي هوا  شوم

نفس نفس گر بگيرم بخونم

اي ادما به لب رسيده جونم

براي رفتن يك بهونه ميخوام

ازتو كه خوبي يك نشونه ميخوام

سهم تو بوده همه دلتنگيها 

از اسمونت يك ستاره ميخوام

مثل كسي كه غم رفيق راهشه

تموم دلخوشيش فقط صداشه 

رفته اگه از ياد اين زمونه

اما هنوز به عشق تو ميخونه

اما هنوز به عشق تو ميخونه

اره  من هنوز  به عشق تو مينويسم 

نميدونم اين اهنگ  كي ميخونه  اما

من خيلي دوسش دارم   و من  با  اين  اهنگ  

براي تو  ميخونم    واقعا كاشكي سكوت بشكنم رها شوم

كاشكي..............




نوشته شده در جمعه ۲ تیر ۱۳۹۱ساعت 0:49 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت