غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

باور نداشتم که گل آرزوی من

با دست نازنین تو بر خاک اوفتد

با این همه هنوز به جان می پرستمت

یا الله اگر که عشق چنین پک اوفتد

می بینمت هنوز به دیدار واپسین

گریان درآمدی که : فریدون خدا نخواست

غافل که من به جز تو خدایی نداشتم

اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست

بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست

گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد

فردای ما نیامد و خورشید آرزو

تنها سپیده ای زد و ‌آنگه غروب کرد

بر گور عشق خویش شباهننگ ماتمم

دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم

تو صحبت محبت من باورت نبود

من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم

پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

این واپسین ترانه ترا یادگار باد

ماند به سینه ام غم تو یادگار تو

هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد

دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل

لب تشنه ام بریز به کامم شراب را

ای آخرین پناه من آغوش باز کن

تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

                                       فریدون مشیری


نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:30 توسط غريبه | |

وقت امدن پاييز شد دوباره  فصلي كه  باد خزان بر  قامت طبعت مي تازد

دوباره فصل  زرد  شدن  دوباره فصل ريزش درختان همان برگهايي كه

روزي از سبز بودنشان به خودشان باليدند   و  برايشان  زرد شدن هرگز

معنايي  نداشت شايد وقتي كه برگهاي پاييز را  ديدم به ياد اورم  شايد

 لحظه اي من هم بر خودم باليده باشم  كه  اين  تن خاكيم  هميشگي

خواهد ماند .اما  با امدن هر پاييز  ياد گرفته ام كه هر سبزي خزاني دارد

.......



:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:39 توسط غريبه | |


نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر 

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیزی و هر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ میکند...

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته میگذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!


قیصر امین پور
نوشته شده در دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:43 توسط غريبه | |

وقتی اشکهایم بر روی زمین ریخت

تو هرگز ندیدی که چگونه میگریم

تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی

و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان

نوشته شده در دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:26 توسط غريبه | |

بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمیارد،

باران ناامیدی بر سرم یکریز میبارد،

چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم؟

چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟

نوشته شده در دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:24 توسط غريبه | |

كارمان به جايي رسيد كه اگه دلتنگ شديم  بايد به كسي بر نخوره دلتنگيهايمان

نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:52 توسط غريبه | |

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید        داستان غم پنهــــانی من  گــــوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید        گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی        سوختــم سوختــم این راز نهفتن تا کی

                                      
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم          ساکن کوی بت عربده ‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم        بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود   یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

                                
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت       سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت        یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم       باعث گرمی بازار شدش من بودم

                                 
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او        داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او          شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد     کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
                                       
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر         که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر             بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود    من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

                                        
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست        حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست        نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود                زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
 
                             
چون چنین است پی کار دگر باشم به        چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به              مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش        سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

                                        
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست        می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست               بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی            بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

                                 
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است        راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است        اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر        با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

                                  
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود         آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به سد افسانه و افسون نرود       چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود         دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

                                    
ای پسر چند به کام دگرانت بینم              سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم                    ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی‌باکی چند    چه هوسها که ندارند هوسناکی‌چند

                                 
یار این طایفه خانه‌برانداز مباش                 از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آوزا مباش        غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را      این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

                               
در کمین تو بسی عیب‌ شماران هستند        سینه پر درد ز تو کینه‌گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه‌فکاران هستند        غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری            واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

                                   
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت        وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت          با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند                    سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند


                                                                                            وحشی بافقی


نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:38 توسط غريبه | |

وقتی میایی. صدای پات از همه جاده ها میاد!

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد ! 

تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن میرسه ! 

هر چی که جاده است رو زمین به سینه من میرسه !

 ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم، اگه تو را داشته باشم

به هر چی میخوام میرسم !

 وقتی تو نیستی قلبم را واسه کی تکرار بکنم؟

گلهای خواب آلوده را واسه کی بیدار بکنم؟

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه؟

مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه؟

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو را داشته باشم

 به هر چی میخوام میرسم!

 عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو، عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو !

نه من تو را واسه خودم نه از سر هوس میخوام، عمر دوباره منی !

 تو را واسه نفس میخوام، ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم، اگه تو را

داشته باشم به هر چی میخوام میرسم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۱ساعت 9:47 توسط غريبه | |

نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۱ساعت 8:14 توسط غريبه | |

ز من مپرس کیم یا کجا دیار من است

ز شهر عشقم و، دیوانگی شمار من است

منم ستاره ی شام و تویی سپیده ی صبح

همیشه سوی رهت چشم انتظار من است

چو برکه، از دل صافم فروغ عشق بجوی

اگرچه آیت غم چهر پرشیار من است

مرا به صحبت بیگانگان مده نسبت

که من عقابم و، مردار کی شکار من است؟

دریغ، سوختم از هجر و، باز مُرد حسود

درین خیال که دلدار در کنار من است

درخت تشنه ام و، رسته پیش برکه ی آب

چه سود غرقه اگر نقش شاخسار من است؟

به شعله یی که فروزد به رهگذار نسیم

نشانی از دل پرسوز بیقرار من است

چو آتشی که گذاردْ به جای خاکستر

ز عشق، این دل افسرده یادگار من است
سيمين بهبهاني
نوشته شده در سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:17 توسط غريبه | |

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام

برای برگشتن تو به انتظار مانده ام

سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام

تو را به انگشتر شعر، مثل نگین نشانده ام

به من نخند و گریه کن

چرا که جز نیاز تو

هرچه نیاز بود و هست

.....................

:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ساعت 0:23 توسط غريبه | |

حرفهايي مي نويسم براي دلم شايد تو نخواني

غمنامه هايي  مي گويم شايد به گوشت  نمي رسد

شعرهايي مي نويسم براي دل تنگيهاي شبانه ام

تو انگار گوشهايت  چيزي نميشنود

تو انگار چشمهايت  هم چيزي نميبينه

امادلت همه را درك خواهد كرد روزي

نوشته هايم روي كاغذ نيست

گفته هايم فرياد نيست  با سكوت هست

غمنامه هايم هم كتاب نيست تو داري مي بيني

منتظر ميمانم تا جواب  همه نوشته هايم را ببينم

شايد اين روزها چيزي نبينم جز ريشخند هاي تو بر دلم

اما قطعا روزي خواهم ديد  همه پاسخ هايم را

حتي  لحظه مرگم................

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:6 توسط غريبه | |

 

برای تــــــــــو نمی دانم چطـــور میـگذرد...؟

امـــــــــا برای مــــــــن انگــار

خنجــــــــــر برگلویـــــــــم گذاشته اند ونمی بـــــــــرند...

نوشته شده در یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۱ساعت 0:18 توسط غريبه | |

بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم

سیل افتاده به خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم

سیل افتاده به خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوییا زلزله آمد

گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همۀ شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟؟

نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم !!

 

نوشته شده در جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:43 توسط غريبه | |

گفتم شايد با سكوت بتوانم اروم بشوم اما نشد

دوباره برايت مي نويسم چون باور ندارم كه شكستم

درگير رويايي تو ام و برايت مي نويسم كه دنيا  هم منو تنها گذاشت

وقتي خواستم سكوت كنم فكر كردم دوم مياورم  اما نشد

دو باره مي نويسم شايد اين  صفحه بتواند ارامشم باشه

از صدا كردنت خسنه نشدم اما تو از شنيدن صدايم خسته شدي

صدايي كه فقط براي تو  صدا شد  فقط براي تو از دلش گفت

فقط به بودنت قانع بودم نه چيز ديگري هي چيز ديگري

باور  نداشتم كه سكوت  بتونه ارومم كند اما سكوت كردم

ديدم نشد چون دنيا و تو منو تنها گذاشته  پس برايت دوباره مينويسم

نه براي كسي نه براي  دنيا  فقط براي دلم مي نويسم كه بشنوي دل نوشته هايم را

تا بداني  دل نوشته هايم ساده اند مثل خودم  تو اگه خواندي بهانه نيار

بهتر از اين بلد نيستم دلم برات بگويم ابن فقط فرياد دلم بود...........



نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:8 توسط غريبه | |

گاهي وقتها لازم  است  سكوت كني

و  در  انتظار بموني  حتي تا قيامت

و حالا من هم سكوت كرده ام

سكوت..............................

 

نوشته شده در یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:33 توسط غريبه | |

به دنبال صدايم باش .برای تو اگر رازم

من آواز بيابانم.صدای بغض بارانم

بريده از نيستانم غمی دارم که می خوانم

من آن دريای دل بازم که با ساحل نمی سازم

دل آيينه پردازم ميان دست و آوازم

مرا از بودنم بشناس که قسمت کرده ام با تو

مرا که خود نمی دانم در آيينه منم يا تو

به من از من شکايت کن مرا از من حکايت کن

از اين دريای دل تنگی  به يک جرعه قناعت کن

صدای زخمی سازم  نه پايانم نه آغازم

برای گم شدن در عشق تورا کم دارد آوازم

هوای ابر پاييزم  به آسانی نمی بارم

ولی با تو فقط با تو  هزاران گفتنی دارم

مرا قصه ام بشناس  که با تو قصه ها دارم

صدای بغض بارانم  مرا بشنو که می بارم

نوشته شده در یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:25 توسط غريبه | |

قاصدک حرف دلم را تو فقط می دانی،

نامه عاشقیم را تو فقط می خوانی،

قاصدک هیج کس با من نیست،

همه رفتند تو چرا می مانی؟

نوشته شده در شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:23 توسط غريبه | |

http://asheganeh.ir/

نوشته شده در شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۱ساعت 9:3 توسط غريبه | |

روزي كه زمستان شد تو را ساختم خيلي  زيبا

انقدر تو را بزرگ ساختم كه تو  سرت را  از من بالاتر گرفتي

براي  شانه كردن موهايت  روي پاهايم  خود را  ميكشيدم

تا دستانم به موهاي تو برسه و بتوانم بر موهايت  شانه بزنم

چشمهايت را  ابي درست كردم مثل دريا ميداني چرا

اخر فكر ميكردم دلت مثل دريا  صاف صاف هست

برف كه زياد تر امد بهتر و راحت تر  ساختمت

و تو ان زمستان به دنيايي  ادم برفي ها  قدم نهادي

نميدانستم چطور نگه دارمت  كه   برايم بماني

يك جورايي دوستت داشتم  چون فكر ميكردم برايم هميشگي  هستي

من تو  يك جورايي مثل هم بوديم  تو  از برف بودي من دلم ساده

من عاشقت شدم  براي اينكه تو زيبا  و  سفيد بودي

و تو هم  عاشق شدي  ............اما برفي 

وقتي ساختم  تو را انطرف رودخانه ساختم  امدم به اين طرف

و اين طرف هم يكي ساختم  اينطرف خودم بودم ان طرف تو بودي

ساده بودم به اميد اينكه وقتي بهار شد و اب شديم در رودخانه به هم برسيم

اما غافل از اينكه  تو زود اب شدي رفتي و من  وجودم يخ زد تا امدن  بهار 

ماندم  و با   تابيدن خورشيد  من  بخار شدم  و نيست نابود

ادم برفي من  منو به ياد بياور  كه هنوزم  ذره اي از وجودم مانده


نوشته شده در جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:38 توسط غريبه | |

به کوچه های شب دلم چو کودکی بهانه کرد

و اشتیاق دیدنت به باغ  دل جوانه کرد

به سطر سطر شعر من بیا چو واژه های نو

که شور و شوق دیدنت مرا پْر از ترانه کرد

به خلوت شبانه ام چه بی بهانه آمدی!

که مقدم تو خانه را فضای شاعرانه کرد

به من نگو چرا چنین اسیر و دربه در شدم

که دوری از تو سینه را هدف به تازیانه کرد

ترانه های نو به نو نثار مقدم تو باد

که مهر تو ترانه را لطیف و جاودانه کرد

نوشته شده در جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:55 توسط غريبه | |

زندگي ابدي نخواهد بود

كه مهرباني ات را  هرروز به

فردا موكول ميكني

پس مهربان باش

نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:11 توسط غريبه | |

سطر اول: تو از راه رسيدي و خاك بوي زندگي گرفت

سطر دوم :اسمان دلم مهربان  شد و تو از درخت مهرباني  سيبي چيدي

سطر سوم: تو سيب را چيدي و زمين چرخيد و مهتاب با  رگبار  محو شد

سطر چهارم:تو  من را به سمت مغرب  راهنمايي كردي

سطر پنجم : همه چيز از ياد تو رفت  و من هنوزم به نقطه مغرب چشم دوخته ام

نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:46 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت