هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
جانم ز فراق رنج بسیار کشید. با رفتن تو همیشه آزار کشید. ما همسفرراه درازی بودیم. بین من وتو زمانه دیوار کشید
ساده هستم ساده می بینم ساده می پندارم زندگی را نمیدانستم جرم می دانند سادگی را سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم ساده می مانم… ساده میمیرم… اما… ترک نمی گویم پاکی این سادگی را … سکوت و خلوت بغض شبانه چه دلگیر است بی تو حجم خانه تو رفتی و دلی دارم که هر دم برای گریه می گیرد بهانه زندگی غمکده ای بیش نبود سهم من جز غم وتشویش نبود به کدام خاطره اش خوش باشم که کدام خاطره اش نیش نبود همـیشه که نـباید زلزله بیاید دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست . . . . رفتنت هجرت پروانه ای بود كه پر كشيد گلستانی از عشق و داغی عمیق بر دل من نهاد رفتنت را هیچ گاه فراموش نمی کنم٬ مردن مهر و محبت در زندگیم بود!! ای کاش٬ ای کاش مرا به دنیا نمی آوردی تا رفتنت را ببینم و در فراغت زانوی غم را به جای آغوش گرمت در بغل بگیرم. و برايت زمزمه كنم مادرم دیده به سویت نگران است هنوز غم نادیدن تو بار گران است هنوز آنقدر بر همگان مهر و وفا کرده ای تو هنوز همسوار مرکب خیال من تویی هنوز هم یگانه شاهکار این قلم تویی
هرآن به یاد تو ، به مدح عشق می رسم و باز شرح هرنگاه عاشقانه ام تویی . . . مادرم می نویسم از تو ای زیبای من ، می سرایم از تو ای رویای من
ای نگاهت سبزتر از سبزه زار، می نویسم بی قرارم بی قرار بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم سَلامٌ عَلى آلِ یسَّ اَلسَّلا مُ عَلَیْكَ یا داعِىَ اللَّهِ وَ رَبّانِىَّ آیاتِهِ . اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا بابَ اللَّهِ و َدَیّانَ دینِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا خَلیفَةَ اللَّهِ . وَ ناصِرَ حَقِّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا حُجَّةَ اللَّهِ وَ دَلیلَ اِرادَتِهِ . اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا تالِىَ كِتابِ اللَّهِ وَتَرْجُمانَهُ . اَلسَّلامُ عَلَیْكَ فى آناءِ لَیْلِكَ وَاَطْرافِ نَهارِكَ خداحافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای سایه سار همیشه اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهار همیشه مادرم تو هميشه برايم خواهي بود اي ديده ببار چو مادر نيست دگر آن سايهي مهربان به سر نيست دگر زآن چهرهي پرتبسمش صد افسوس جز عكس و ماتمي اثر نيست دگر روحت شاد مادرجان آهسته باز از بغل پله ها گذشت در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود اما گرفته دور و برش هاله یی سیاه او مرده است و باز پرستار حال ماست در زندگی ما همه جا وول می خورد هر کنج خانه صحنه یی از داستان اوست. در ختم خویش هم به سر کار خویش بود بیچاره مادرم باز آمدم به خانه ، چه حالی نگفتنی دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض پیراهن بلند مرا باز شسته بود انگار خنده کرد، ولی دل شکسته بود بردی مرا بخاک سپردی و آمدی؟ تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر می خواستم به خنده در آیم نه اشتباه اما خیال بود ای وای مادرم ... (شهریار) دلتنگی؛ حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش را میکند هــر روز جلوی درب خانه قــدیـمـی مــی نـشـیـنـم، جــایـت را هــم کــنــار خــودم خــالـی مــی کــنـم، دلــم را نــوازش مـی کــنــم و دلــداری مـی دهــم... خــوش خــیـال مـنـتـظــر یـک مــعـجـزه اســت، شــایـد تـــو بــرگــردی... رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
امشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
وابستگی ام را به تو باور کردم . . . می دونست دلم غريبه ولی رفت می دونست گریه ام می گیره ولی رفت
می دونست تنهایی سخته ، می دونست می تونست برام بمونه ، اما رفت
بعد او دلم شکسته ولی رفت غم اون تو دل نشسته ولی رفت خــــدا کند که بدانی چقدر محتاج است نگاه خسته من به دعای چشمانت مادر هرشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل تا بماند یادی از روزی كه قلبم چون شكست اين لحظه ها براي تو دلتنگي دارم اين لحظه ها براي تو غمناكم اين غروبها براي بودنت بهانه مي گيرم غم رفتنت تيري بر قلبم بود و هنوز در باورم نگنجيده جاي خالي تو را دلتنگيم انقدر زياد شده كه بر قلبم سنگيني ميكند چه سخت است دلتنگي هاي روز جمعه با نبودن تو همراه شود غروبهاي جمعه خودشان دلتنگي داشتند تو چرا رفتي جمعه هايم را دلگير تر كردي در اين زمونه كه با غصه و غم ميگذرد برايم من همچون مرغ سرگشته اي به دنبالت ميگردم اما هيچ جا نيستي و من فقط با عكسهايت سر ميكنم غم رفتنت انقدر برايم سنگين بود كه چشمانم ديگر اشكي ندارند و با دل مي گريم دلگيري غريب بودن سخت است اما دل گير تر از ان اين است كه نتوني در لحظه پروازش لحظه اي كنارش باشي دلگيريم انقدر زياد است كه از اشكهايم برايت پيداست من با تو حرفها دارم حالا با خيالت حرف خواهم زد برايم همه چيز بودي از دلشكستگيهاي كودكانه تا غريب بودنهاي حال دلگيرم اما باور دارم هميشه مرا مي بيني برايم دعا ميكني مادرم هميشه برايم زنده اي هميشه .هميشه آسمان را گفتم می توانی آيا بهر يک لحظهء خيلی کوتاه روح مادر گردی صاحب رفعت ديگر گردی گفت نی نی هرگز من برای اين کار کهکشان کم دارم نوريان کم دارم مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم .................... عکسـت را نگــــاه میکنــــم نبودنهایی هست که هیچ بودنی جبرانشون نمیکند بودنهایی هستند که هیچ وقت تکراری نمی شدند کسانی هستند که حرفهایشان را دیر می فهمیم که چقدر زود دیر می شود درست مثل مادر چقدر دلتنگتم مادر مادرم غروبت را نميتوانم باور كنم نميتوانم وقتي به سرخترين غروبها نگاه ميكنم ياد دلتنگ ترين غروب هستي ام مي افتم تو در سحرگاه رفتي من ان طلوع صبح ادينه برايم هميشه شامگاه خواهد بود ديگر از غروب جمعه ها نمي نالم من از طلوع جمعه ها دلگيرم حالا غروبهاي نبودنت برايم حس تنهايي مياورد حس غم حس غربت و تنهايي كه دارم با نبودت چندين برابر شد لحظه هاي نبودنت را چگونه باور كنم صبر ميكردي تا من ميرسيدم من كه دلتنگي هايم انقدر زياد بودند كه از دلتنگي هاي روزگار مي ناليدم حالا با بغض هاي كه گلويم را هر لحظه مي فشارد چكار كنم از همه روزها يك روزي طلوعش غمناك ترين غروبها شد و همه چيز رنگ غم رنگ درد رنگ تنهايي رنگ ...رنگ غم گرفت و ان طلوع افتاب و غروب عمر تو بود تنها موندن رو دوست نداشتم اما . بی تو بودن رو هيچ وقت نمیتونم تحمل کنم . سرخترين غروب !!! يك بار ديگه صدامو فرياد كن مادرم پروازت را باور نميكنم![]()
![]()
![]()
![]()
که ویرانی را ببـینی
همـین کـه تـــــــنها شـدی ویــــــرانی..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آرام درکنار پنجره نشسته ام
و دل داده ام به صدای باران
.که اشکهایم را زمزمه می کند
داستان دلتنگی بلند است
و فرصتی نمانده برای گفتن
!شاید وقتی دیگر بگویم از تنگی قفس ![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
باز آمدم كه شرح غمت باز گويم
باز آمدم كه با سر مژگان اشكبار
خاك مزار پاك تو را شستشو كنم![]()
![]()
![]()

:ادامه مطلب:![]()
آخ که این عکـــس ،
پیر نمی شـــود ،
امــــــا ،
پیـــــــرم می کنــــد .![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



