غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

جانم ز فراق رنج بسیار کشید.


با رفتن تو همیشه آزار کشید.


ما همسفرراه درازی بودیم.


بین من وتو زمانه دیوار کشید

نوشته شده در دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ساعت 19:24 توسط غريبه | |

ساده هستم

ساده می بینم

ساده می پندارم زندگی را

نمیدانستم جرم می دانند سادگی را

سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم

ساده می مانم…

ساده میمیرم…

اما…

ترک نمی گویم پاکی این سادگی را …

نوشته شده در دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ساعت 12:39 توسط غريبه | |


نوشته شده در دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ساعت 9:32 توسط غريبه | |

سکوت و خلوت بغض شبانه

چه دلگیر است بی تو حجم خانه

تو رفتی و دلی دارم که هر دم

برای گریه می گیرد بهانه

نوشته شده در یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ساعت 11:53 توسط غريبه | |

زندگی غمکده ای بیش نبود

سهم من جز غم وتشویش نبود

به کدام خاطره اش خوش باشم که کدام خاطره اش نیش نبود

نوشته شده در یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ساعت 11:51 توسط غريبه | |

همـیشه که نـباید زلزله بیاید

که ویرانی را ببـینی

همـین کـه تـــــــنها شـدی ویــــــرانی..

نوشته شده در یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ساعت 9:44 توسط غريبه | |

دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست


گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست


من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل


تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست . . .

.

نوشته شده در شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ساعت 11:5 توسط غريبه | |

رفتنت هجرت پروانه ای بود كه پر كشيد

گلستانی از  عشق و داغی عمیق بر دل من نهاد

رفتنت را هیچ گاه فراموش نمی کنم٬

مردن مهر و محبت در زندگیم بود!!

ای کاش٬

ای کاش مرا به دنیا نمی آوردی

تا رفتنت را ببینم و در فراغت

زانوی غم را به جای آغوش گرمت در بغل بگیرم.

و برايت زمزمه كنم

مادرم دیده به سویت نگران است هنوز

غم نادیدن تو بار گران است هنوز

آنقدر بر همگان  مهر و وفا کرده ای تو

نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱ساعت 22:38 توسط غريبه | |

هنوز همسوار مرکب خیال من تویی

هنوز هم یگانه شاهکار این قلم تویی

هرآن به یاد تو ، به مدح عشق می رسم

و باز شرح هرنگاه عاشقانه ام تویی . . .

نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱ساعت 21:50 توسط غريبه | |

 مادرم می نویسم از تو ای زیبای من ،

می سرایم از تو ای رویای من

ای نگاهت سبزتر از سبزه زار،

می نویسم بی قرارم بی قرار

نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱ساعت 21:34 توسط غريبه | |

بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

.

سَلامٌ عَلى آلِ یسَّ اَلسَّلا مُ عَلَیْكَ یا داعِىَ اللَّهِ وَ رَبّانِىَّ آیاتِهِ

.

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا بابَ اللَّهِ و َدَیّانَ دینِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا خَلیفَةَ اللَّهِ

.

وَ ناصِرَ حَقِّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا حُجَّةَ اللَّهِ وَ دَلیلَ اِرادَتِهِ

.

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا تالِىَ كِتابِ اللَّهِ وَتَرْجُمانَهُ

.

 اَلسَّلامُ عَلَیْكَ فى آناءِ لَیْلِكَ وَاَطْرافِ نَهارِكَ



:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱ساعت 14:12 توسط غريبه | |

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

مادرم تو هميشه برايم خواهي بود 

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ساعت 14:15 توسط غريبه | |

اي ديده ببار چو مادر نيست دگر

آن سايه‌ي مهربان به سر نيست دگر

زآن چهره‌ي پرتبسمش صد افسوس

جز عكس و ماتمي اثر نيست دگر

روحت شاد مادرجان

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ساعت 14:2 توسط غريبه | |

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

 

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

 

اما گرفته دور و برش هاله یی سیاه

 

او مرده است و باز پرستار حال ماست

 

در زندگی ما همه جا وول می خورد

 

هر کنج خانه صحنه یی از داستان اوست.

 

 در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

 

بیچاره مادرم

 

 باز آمدم به خانه ، چه حالی نگفتنی

 

 دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

 

 پیراهن بلند مرا باز شسته بود

 

 انگار خنده  کرد، ولی دل شکسته بود

 

بردی مرا بخاک سپردی و آمدی؟

 

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

 

می خواستم به خنده در آیم نه اشتباه

 

اما خیال بود

 

ای وای مادرم ...

(شهریار)

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ساعت 13:35 توسط غريبه | |

دلتنگی؛

حس نبودن کسی است

که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش را میکند

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ساعت 13:24 توسط غريبه | |

باز هم دلتنگی...

آرام درکنار پنجره نشسته ام


و دل داده ام به صدای باران


.که اشکهایم را زمزمه می کند


داستان دلتنگی بلند است


و فرصتی نمانده برای گفتن


!شاید وقتی دیگر بگویم از تنگی قفس
 
مادر نازنينم دلتنگتم
نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۱ساعت 13:54 توسط غريبه | |

هــر روز جلوی درب خانه  قــدیـمـی مــی نـشـیـنـم،

جــایـت را هــم کــنــار خــودم خــالـی مــی کــنـم،

دلــم را نــوازش مـی کــنــم و دلــداری مـی دهــم...

خــوش خــیـال مـنـتـظــر یـک مــعـجـزه اســت،

شــایـد تـــو بــرگــردی...

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۱ساعت 10:23 توسط غريبه | |

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۱ساعت 9:58 توسط غريبه | |

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

امشب که سکوت خانه دق مرگم کرد

وابستگی ام را به تو باور کردم . . .

نوشته شده در یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱ساعت 20:32 توسط غريبه | |

می دونست دلم غريبه ولی رفت

می دونست گریه ام می گیره ولی رفت

می دونست تنهایی سخته ، می دونست

می تونست برام بمونه ، اما رفت

بعد او  دلم شکسته ولی رفت

غم اون تو دل نشسته ولی رفت

نوشته شده در یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱ساعت 20:26 توسط غريبه | |

خــــدا کند که بدانی چقدر محتاج است 

 نگاه خسته من به دعای چشمانت مادر


نوشته شده در شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ساعت 19:49 توسط غريبه | |

مادر منم كه بر سر آرامگاه تو

باز آمدم كه شرح غمت باز گويم

باز آمدم كه با سر مژگان اشكبار

خاك مزار پاك تو را شستشو كنم
نوشته شده در شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ساعت 19:20 توسط غريبه | |

هرشب  از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست

گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست

من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل

تا بماند یادی از روزی كه قلبم چون شكست

نوشته شده در شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ساعت 18:23 توسط غريبه | |

اين لحظه ها براي تو دلتنگي دارم

اين لحظه ها براي  تو غمناكم

اين غروبها براي  بودنت بهانه مي گيرم

غم  رفتنت تيري بر قلبم بود

و هنوز  در باورم نگنجيده جاي  خالي تو را

دلتنگيم انقدر زياد شده كه بر قلبم سنگيني ميكند

چه سخت است  دلتنگي هاي روز جمعه  با نبودن

تو همراه شود  غروبهاي جمعه خودشان دلتنگي داشتند

تو چرا  رفتي جمعه هايم را دلگير تر كردي

در اين زمونه كه  با غصه  و غم ميگذرد برايم

من همچون مرغ سرگشته اي به دنبالت ميگردم

اما هيچ جا نيستي  و من فقط  با  عكسهايت سر ميكنم

غم رفتنت  انقدر برايم سنگين بود

كه چشمانم ديگر اشكي  ندارند و با دل مي گريم

دلگيري غريب بودن سخت است اما دل گير تر از ان

اين است كه  نتوني  در لحظه  پروازش  لحظه اي كنارش باشي

دلگيريم انقدر زياد است كه  از اشكهايم برايت پيداست

من با تو حرفها دارم حالا  با خيالت حرف خواهم زد

برايم همه چيز بودي  از دلشكستگيهاي  كودكانه

تا غريب بودنهاي  حال  دلگيرم اما  باور  دارم

هميشه مرا مي بيني  برايم دعا ميكني

مادرم هميشه برايم زنده اي 

هميشه .هميشه

نوشته شده در جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۱ساعت 21:26 توسط غريبه | |

آسمان را گفتم

آه مادر مادر مادر ...

می توانی آيا

بهر يک لحظهء خيلی کوتاه

روح مادر گردی

صاحب رفعت ديگر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای اين کار

کهکشان کم دارم

نوريان کم دارم

مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم

....................




:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ساعت 22:42 توسط غريبه | |

عکسـت را نگــــاه میکنــــم


آخ که این عکـــس ،

پیر نمی شـــود ،

امــــــا ،

پیـــــــرم می کنــــد .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۱ساعت 14:39 توسط غريبه | |

نبودنهایی  هست  که هیچ بودنی جبرانشون نمیکند

بودنهایی  هستند  که هیچ وقت تکراری  نمی شدند

کسانی هستند که حرفهایشان را دیر می فهمیم

که  چقدر  زود دیر می شود

درست  مثل مادر

چقدر دلتنگتم مادر

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۱ساعت 14:34 توسط غريبه | |

مادرم غروبت را نميتوانم باور كنم نميتوانم

وقتي  به سرخترين غروبها نگاه ميكنم

ياد دلتنگ ترين غروب  هستي  ام مي افتم 

تو در  سحرگاه رفتي من ان طلوع صبح ادينه برايم

هميشه  شامگاه خواهد بود ديگر از  غروب جمعه ها نمي نالم

من از طلوع  جمعه ها دلگيرم حالا  غروبهاي نبودنت برايم

حس  تنهايي  مياورد حس  غم  حس  غربت  و تنهايي كه دارم

با نبودت چندين برابر شد  لحظه هاي نبودنت را چگونه باور كنم

صبر ميكردي تا من  ميرسيدم  من كه  دلتنگي هايم  انقدر  زياد بودند

كه از  دلتنگي هاي روزگار مي ناليدم حالا با بغض هاي كه گلويم را  هر لحظه

مي فشارد چكار كنم از  همه روزها يك روزي  طلوعش  غمناك ترين غروبها شد

و همه  چيز رنگ غم رنگ درد  رنگ تنهايي  رنگ  ...رنگ غم گرفت

و ان طلوع افتاب و غروب  عمر  تو بود 

ای سرخترين غروب!!!!

تنها موندن رو دوست نداشتم اما .

بی تو بودن رو هيچ وقت نمی‌تونم تحمل کنم .

سرخترين غروب !!!

يك بار ديگه صدامو فرياد كن

مادرم پروازت را باور نميكنم

نوشته شده در سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۱ساعت 21:26 توسط غريبه | |

اشک هایم را به نخ می کشم

و تسبیحی می سازم هزار دانه

تا با آن ذکر دلگیری ام

از دنیا را برایت بگویم

نوشته شده در سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۱ساعت 12:52 توسط غريبه | |

در این تاریکی شبها

که من در بستر سردم

به یادت خفته ام تنها

در غم را به روی خویش می بندم

تو در خوابی مادر

خوابی همیشگی

نمی دانی

که من با یاد چشمانت

چگونه زار می گریم

چگونه زار می گریم

زار.....

نوشته شده در یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۱ساعت 23:52 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت