غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

من را همين گونه كه هستم دوست داشته باش .

خوب ها را كه  همه دوست دارند

نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:20 توسط غريبه | |

سرنوشت سه دفعه بهت دروغ میگه؟ 

 اولین بار وقتی به دنیات میاره

 دومین بار وقتی عاشقت میکنه

 سومین بار هم زندگی رو ازت میگیره

 تا بفهمی همش خواب بود و بس

نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:32 توسط غريبه | |

نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:50 توسط غريبه | |

انتظار کلمه سختی است 

 به تو گفتم تا قیامت با چشمانم انتظارت   را خواهم کشید

حالا دیگه  انتظار  امدن تو برای من مانده

سهمی  جز  انتظارت   نصیب من  نشد افسوس

 خیلی ها  امدند   و خیلی ها رفتند  

ولی گاهی وقتها   یک انتظار است که  ادم  پیر میکنه

راستی  به موهام نگاه کرده ای

سهم تو از من  این  شده

به قامتم نگاه کرده ای  اری قامت خمیده میراث توست

همه  همه را دارند  اما من تو را ندارم  وانتظارت را میکشم

همه .کسانی  برای وقت دل تنگیشان دارند  تا  سرشان را

بر شانه های انها بذارند گریه کنندولی من از دنیا فقط انتظارت  نصیبم شد

یادته با چشای اشکیوقت گریه هام   اشکامو  پا میکردی

حالا  ان اشکه  توی  جاده ها   یکی یکی به   زمین میریزه  درخت

انتظار  امددنت را ابیاری میکنه

همه  تنهاییهای من  و تو مال هم بود  هرچقدر  واسه من بودی  خیلی کم بود

حالا  انتظارت  چقدر زیاد شده بریم  من  اینو ازت که نخواستم

گفتم  بجای انتظار   هدیه دیگری بهم بده  و تو گفتی بهترینم

انتظار برای تو  هست

من   این  انتظار با لحظه ای لحظه ای بودنت   عوض میکنم  

هرچند ان لحظه اخرم باشد

حالا دیگه سهممن از تو افسوس شده

همه میگویند چرا غمگینی  و من مانده ام جوابشان را چه بگویم

سهم من از تو افسوس شده  برای   یک  رنگی ام وقتی  تو

رنگین کمانی از رنگها شدی  اره خوب کاری کزدی  

حالا دیگه   با دلم   صدات می  کنم و میگویم  مردم از این انتظار

داشتم   با   خودم در دنیایی خودم   پرواز میکردم  تو   با تیر بی  رحمیت

بالم را شکستی  و  من از ان  اوج به   زیر افتادم

به  محبت  انسانیت اری گفتم   اما   سهمم  چی شد اخرش

 دارم از عطش می میرم ، ابر من کجا میباری ؟

تن من خشکید و پوسید

تو به سبزه‌ها میباری

انتظار تو فقط مال منه اری  تو  خوب سوختنم 

را نگاه کن 

 

نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:11 توسط غريبه | |

تو یادت نیست ولی من خوب به خاطر دارم

 که برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت

نوشته شده در یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:29 توسط غريبه | |

خیلــی سخته فــراموشت کنم
 
این دلو بی سرو سامونش کنم
 
نمی دونم عشقی که داشتیم هنوزم یادته
 
گلهـایــی که دادم بهت عـزیـــــزم کنــارته؟
 
یادتـه به من می گفتی همیشه کنـارتم
 
هر جای دنیا که باشی همیشه به یادتم
 
خیلــی سختـه فـراموشت کنم
 
این دلو بی سرو سامونش کنم
 
نمی تونـــم از تــو ساده بگذرم
 
این دلو پیــر و زمیـن گیرش کنم
 
اون نامه هایی که دادم هنوزم تو دستته
 
بعد قهر و آشتیامون خنـــده هامون یادته
 
یادته به من میگفتی نمیشه بی تو سر کنم
 
خـودمو آتیش می زنــــم یه روز ازت گذر کنم
 
خیلـی سختـه فــراموشت کنم
 
این دلو بی سرو سامونش کنم
 
نمی تونـم از تو ساده بگذرم
 
این دلو پیر و زمین گیرش کنم
 
هر جای دنیا که باشی همیشه به یادتم
نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:32 توسط غريبه | |

یادته روز اول بهت گفتم میخوام با یک دروغ بزرگ حرفامو شروع کنم؟

تو اخم کردی، گفتم:"دوست نداااارم!" بعد هر دو تامون زدیم زیر خنده..

 اما دیروز گفتی که میخوای با یک دروغ بزرگ خداحافظی کنی و بعد فریاد زدی:

"دوست داااارم!"

هر دومون بغض کردیم.. و تو رفتی، برای همیشه....

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:15 توسط غريبه | |

ميداني چه مي شود وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع كني 

و همه را به يك نفر هديه كني ..! مايه نشاطش باشي

 و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد .

اما او بي اعتنا باشد و بي تفاوت .

اينچنين است كه لحظه هاي خاموشي جان مي گيرد

نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:6 توسط غريبه | |

این دلی که شکستی مال من نبود

خیلی وقت پیش تقدیم به تو شد

خوشحالم چون حالا میتونم جای دل سنگ بذارم تو ســ ــینه

نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:43 توسط غريبه | |

اس ام اس دل شکستن

 

یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن

در شهر غربت ای خدا هرگز تو ازارش مکن

هر چند او از رفتنش چشمان من گریان نمود

لیک ای خدای مهربان از غصه پر بارش مکن . . .

نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:40 توسط غريبه | |

گفتن شتاب رفتن من از برای توست

آهسته تر برو که دلم زیر پای توست

مگذار پای نخوت و غره مشو چنین

کین دل شکسته گر چه قدیمی سرای توست

کس را ندیده ام که کند خانه اش خراب

ای بیوفا چنین ستمی از جفای توست

بیگانه نیست دست نگهدار و رخ متاب

خاکش بروب و خوب نگر آشنای توست

این مرغ پر  شکسته برون کی رود ز دام

پایبند انس روی تو و در هوای توست

مسکین دلم که روزی چون سنگ خاره بود

در زیر پای تو چون توتیای توست

کشتی دل مرا و نترسیدی از قصاص

انداختی به خاک که : این خونبهای توست

بشکستی ار دلم تو مپندار که این گذشت

روزی اگر شکست دلت این سزای توست

بر من ببخش بی ادبی کار من نبود

کار دلست این که دلم زیر پای توست

بیتی سروده ای و دلم را ربوده ای

شعری سروده ام که نه در اقتضای توست

آری این منم که سالها خاموش مانده ام

فریاد بی نوا همه از بانگ نای توست

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:17 توسط غريبه | |

دوستم نداشت دروغ ميگفت

هر بار که بسراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو

اگر مهر به ديگری داری ترا می بخشم .

و باز خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر به کسی ندارم.

تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد .

 گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم .

دل بديگری دارم. خنده تلخی کردم

و گفتم من هم بتو دروغ گفتم ترا نمی بخشم

 

deborah.mihanblog.com

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:20 توسط غريبه | |

در تمام لحظه هایم هیچ کس غربت تنهائیم را حس نکرد

آسمانم غم گرفت

هیچ کس برکه طوفانیم را حس نکرد

آنکه سامان غزلهایم از اوست

بی سر و سامانیم را حس نکرد

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 8:5 توسط غريبه | |


«دردی اگر داری و همدردی نداری٬

با چاه آن را درمیان بگذار!

با چاه!

غم روی غم اندوختن دردیست جانکاه!»

گفتند این را پیش از این اما نگفتند٬

گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند٬

آنگاه دردت را کجا فریاد کن؟

آه!

فریدون مشیری

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:12 توسط غريبه | |

پشت ابر تیره پنهون شد و رفت ماه بی معجزه ماه بی فروغ

از شبای پر ستاره قصه موند قصه هایی نه حقیقت نه دروغ

یکی نیست پرنده های خسته رو از تو آشیونه ها رها کنه

تار و پود قصه های کهنه رو نخ تسبیح ستاره ها کنه

بیا و پیرهن ابرو بپوشون به درختایی که عریون افتادن

پای صحبت شکوفه ها بشین دست سرمای زمستون افتادن

به پرنده ها بگو پر بکشن دنیا برزخ گناه و کیفره

اینجا تا خدا یه دنیا فاصله است بگو این فاصله یادشون نره

یکی نیست پرنده های خسته رو از تو آشیونه ها رها کنه

تار و پود قصه های کهنه رو نخ تسبیح ستاره ها کنه

بیا و پیرهن ابرو بپوشون به درختایی که عریون افتادن

پای صحبت شکوفه ها بشین دست سرمای زمستون افتادن

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:17 توسط غريبه | |

مرا به کوچه و باغ مهربانی تودیگرچرا  صدا نمی کنی

دیدی دل شکستگی  ام را تو دیگه مهربانی نمی کنی

من قصه دلم را به تو گفتم تو با این دل مدارا نمی کنی

عمری برای  اشک ریختنم گذشت تو حتی به اشکم هم نگاه نمی کنی

من در این غروب  تنهای مانده ام تو حتی دیگر مرا  زتنهایی رها نمی کنی

خورشید بودم به ظاهر برای تو حالا تو دیگر برای من  طلوع نمی کنی

از عمق دل با تو  عهد بستم تا به یش خدا اما تو به عهد خود وفا نمی کنی

در   دلم سوزی زه بعد غوغا میکند تو درد این سوز را    دوا نمی کنی

من بهر تو از همه چیز گذشته ام حالا من ندارم دنیایی تو نگاه نمی کنی

گفتم من  یش خدا به تو  درد دل خسته ام را می گویم و تو هیچ اعتنا نمی کنی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:48 توسط غريبه | |

شبي به دست من از شوق سيب دادي تو

نگو كه چشم و دلم را فريب دادي تو

تو آشناي دل خسته ام نبودي  حيف

و درد را به دل اين غريب دادي تو.

نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:38 توسط غريبه | |

خاطره شدنت   يك ساله شد 

کاش خبر از این دل تنگم داشتی

 کاش خبر از غصه و آهم داشتی

این دل شده مبتلا به تو ای دوست 

 کاش مرهمی برای دردش داشتی .

نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:36 توسط غريبه | |

دقايقي تو زندگيت هست

که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه

که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي

و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کنی

نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 8:27 توسط غريبه | |

درست است که تو در این لحظه ها از من دوری 

تو فکر میکنی این ساعتها  با من نیستی

اما بذار اعتراف بکنم درست است که تو را ندارم

اما من لحظه هایی در تنهایی 

خود دارم که سرشار از اسم توست

درست نیست که فکر میکنی من تورا ندارم

تو چشمهایت را برایم یادگاری گذاشتی

تا چشمهایم  همیشه تورا ببیند

تو همیشه همه جا با من هستی حتی زیر بارون

درست نیست که تورا ندارم  تو لبخندهایت با خاطراتم هست

شده اند عامل خنده ام  .خنده به خودم به رویاهای خودم

درست نیست که تو با من نیستی

تو هستی چون مرا دیوانه میخوانند هر کس می بیند


 

 
نوشته شده در جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:25 توسط غريبه | |

روزها و شبهایم  اسیر خاطراتی شده 

که هر لحظه برگی از ان خاطرات  دلم را روشن نگه می دارد

رویاها را به دلم گره زده بودم

تا خشک شوند 

تا  وقت دل تنگی  ذخیره دلم باشند

اما رویاهایم هرگز شکوفه نزدند

فقط خاطرات  منو  می سوزاند

حالا  که دستم به رویاهام نرسید  

با دلم  و خاطراتم می سوزم

 
نوشته شده در جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 0:6 توسط غريبه | |

 

چو گل در دست بیداد تو پرپر شد نگاه من

چنان کاندر سرای سینه ره گم کرد آّه من

پلنگ خشمگینی دید این آهوی صحراگرد

چه زود از نیمه ره برگشت سرگردان نگاه من

دلم می سوزد و کاری ز دستم برنمی آید

چو با آن کولی خوشبخت می آیی به راه من

تو با او رفتی و رفت آنچه با من نور و شادی بود

کنون من در پناه باده ام غم در پناه من

درون سینه عمری آتش عشق تو پروردم

ولی هرگز ندیدم ذره ای مهر از تو ماه من

هنوزت دوست می دارم چو شبنم بوسه ی گل را

نگاه دردناک و آرزومندم گواه من

نمی دانی نمی دانی چه مشتاق و چه محرومم

نمی دانم نمی دانم چه بود آخر گناه من

چه کرد ای مهربان ترسای پیر میفروش امشب

می گرم و سپیدت با دل سرد و سیاه من

که چون آتش به مجمر سوزم و چون می به خم جوشم

پرند از آشیان دل کبوترهای آه من

                                                                                                                 

  مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:55 توسط غريبه | |

از پرنده در  قفس  پرسیدم عشق چیست؟

پاسخم داد رهایی
 
از مرغ  شب پرسیدم
 
به من گفت: تنهایی
 
از گل  پرسیدم
 
گفت: زنبور 
 
و اگر از من بپرسی، خواهم گفت
 
احساس بین من و تو
 
و تو چه میگویی؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:41 توسط غريبه | |

گاهي وقتها يكي را انقدر دوست داري كه   مي گفتي كاش ميتوانستم

او  را  از رويا بيرون بيارم  بغلش كنم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:6 توسط غريبه | |

ورق ميزنم چند برگي به عقب تر   به خاطراتم 

ورق ميزنم چند برگي  جلوتر  به روياهام

تند تند ورق ميزنم تا به  اول  دفتر برسم  

نوشته بودي  سلام  اين شروع من و تو بود

نوشته بودي  اجازه هست  تا هميشه برايت بمانم

من با دلهره ترس  نوشته بودم بمان كه تنهايم

اشك  در چشمانم حلقه زد

سطر سطر  نوشتنهايت را خواندم اخر تو  بودنت را انكار  كردي

دنبال  رد عطر كه برايم يادگار گذاشتي حالا هر جا ميگردم

اما  دريغ از يك نشوني از تو باز به نوشته هايت رجوع ميكنم

هیچ نشانی از تو نیست جز همان چند کلمه که خودت نوشتی.

نمیدانم کی و کجا تو را جا گذاشتم.

باید بیشتر بگردم ..شاید ردی...نشانی...

نا امیدانه ورق میزنم.....شايد بتوانم دوباره پيدايت كنم

چون تو هنوزبرايم گم نشده اي چون بعد گم شدن تو

نااميدي من ديگر  جايي براي ...........نيست

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:13 توسط غريبه | |

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید

 روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز

پناهي

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:49 توسط غريبه | |

 

منم سرگشته حیرانت ای دوست    کنم یکباره جان قربانت ای دوست

تنی نا ساز از شوق وصل کویت      دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده                   میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت                    وجودم را زغم ویرانه کرده

من آن آواره بشکسته حالم                          زهجرانت بُتا رو به زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها               پریشان گشته شد یکباره حالم

زِهَر سر بر سر سجاده کردم                   دعایی بهر آن دلداده کردم

زحسرت ساغر چشمانم ای دوست        زبان از یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟                          زهجر یار تا کی داغ داری؟

بگو تا کی زشوق روی لیلی                   تو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم، پریشان روزگارم                من آن سرگشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت                   درون سینه آسایش ندارم

زهجرت روز و شب فریاد دارم                    زبیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه خود                هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی؟                      دمادم با دل من در جفایی

چرا آشفته کردی روزگارم        عزیزم دارد این دل هم خدایی

نوشته شده در یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:44 توسط غريبه | |

وقتی از  کنار کلبه دلم می گذری

وقتی که می بینی    روشنایی در کلبه دلم نیست

وقتی که می بینی   صدایی   اشک الود از کلبه دلم می شنوی 

به یادم بیاور  روزگاری  این کلبه  روشنایی داشت

روزگاری این کلبه  تو مهمانش بود ی

اما تو همه را ازش گرفتی  حالا که از کنارش   می گذری 

درد هایش را هم لحظه ای گوش کن

شاید برایت تازگی داشته باشد

بشنو بعد تو رونقی دیگر  در این کلبه  خراب  نیست

بشنو برایت بی تابم   و  خواب  از  چشمانم رفته بیخوابم

برای   صدا کردنت به هر سویی  که  عطرت می اید  میدوم

منو با این کلبه خراب دلم تنها مگذار شاید  دلی  بعد تو نباشد

شاید کلبه باشد  اما   دل مرده باشد

دیروز هوا برایم لحظه ای عطر تورا اورد  امروز   دلتنگی برایم  امد

فردا را نمیدانم  شاید  برای دلم فردایی نباشد

نمیشود بعد تو  با کلبه سرد دلم  زنده باشم

اشکهایم را می بینی  صدایم را میشنوی باز هم سکوت میکنی

سکوت برای چی مگر غرورم را ندیدی که به پایت ریختم

مگر.....

دیگر نمیدانم برایت چی بگویم

فقط میدانم  مرا با یک لیخند به ابرها کشوندی

.............

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:44 توسط غريبه | |

بچه که بودم یادمه  معلم یک رازی را می داست

اری   او  از  راز خط  فاصله خبر  داشت 

او میدانست فاصله ها چه بلای به روزمان خواهد اورد

او   همیشه  به خاطر همین  بود

که به خط فاصله می گفت خط تیره۰۰۰۰۰۰۰

نوشته شده در شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:56 توسط غريبه | |

تو دریا بودی ومن قایق خود

که هرجا خواست امواجت مرابرد

دلم باوزن بیچاره ای  بود

که درامواج عشقت یک شبی مرد...

نوشته شده در جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:19 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت