هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
من را همين گونه كه هستم دوست داشته باش . خوب ها را كه همه دوست دارند سرنوشت سه دفعه بهت دروغ میگه؟ اولین بار وقتی به دنیات میاره دومین بار وقتی عاشقت میکنه سومین بار هم زندگی رو ازت میگیره تا بفهمی همش خواب بود و بس انتظار کلمه سختی است به تو گفتم تا قیامت با چشمانم انتظارت را خواهم کشید حالا دیگه انتظار امدن تو برای من مانده سهمی جز انتظارت نصیب من نشد افسوس خیلی ها امدند و خیلی ها رفتند ولی گاهی وقتها یک انتظار است که ادم پیر میکنه راستی به موهام نگاه کرده ای سهم تو از من این شده به قامتم نگاه کرده ای اری قامت خمیده میراث توست همه همه را دارند اما من تو را ندارم وانتظارت را میکشم همه .کسانی برای وقت دل تنگیشان دارند تا سرشان را بر شانه های انها بذارند گریه کنندولی من از دنیا فقط انتظارت نصیبم شد یادته با چشای اشکیوقت گریه هام اشکامو پا میکردی حالا ان اشکه توی جاده ها یکی یکی به زمین میریزه درخت انتظار امددنت را ابیاری میکنه همه تنهاییهای من و تو مال هم بود هرچقدر واسه من بودی خیلی کم بود حالا انتظارت چقدر زیاد شده بریم من اینو ازت که نخواستم گفتم بجای انتظار هدیه دیگری بهم بده و تو گفتی بهترینم انتظار برای تو هست من این انتظار با لحظه ای لحظه ای بودنت عوض میکنم هرچند ان لحظه اخرم باشد حالا دیگه سهممن از تو افسوس شده همه میگویند چرا غمگینی و من مانده ام جوابشان را چه بگویم سهم من از تو افسوس شده برای یک رنگی ام وقتی تو رنگین کمانی از رنگها شدی اره خوب کاری کزدی حالا دیگه با دلم صدات می کنم و میگویم مردم از این انتظار داشتم با خودم در دنیایی خودم پرواز میکردم تو با تیر بی رحمیت بالم را شکستی و من از ان اوج به زیر افتادم به محبت انسانیت اری گفتم اما سهمم چی شد اخرش دارم از عطش می میرم ، ابر من کجا میباری ؟ تن من خشکید و پوسید تو به سبزهها میباری
انتظار تو فقط مال منه اری تو خوب سوختنم را نگاه کن تو یادت نیست ولی من خوب به خاطر دارم که برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت یادته روز اول بهت گفتم میخوام با یک دروغ بزرگ حرفامو شروع کنم؟ تو اخم کردی، گفتم:"دوست نداااارم!" بعد هر دو تامون زدیم زیر خنده.. اما دیروز گفتی که میخوای با یک دروغ بزرگ خداحافظی کنی و بعد فریاد زدی: "دوست داااارم!" هر دومون بغض کردیم.. و تو رفتی، برای همیشه.... ميداني چه مي شود وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع كني و همه را به يك نفر هديه كني ..! مايه نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد . اما او بي اعتنا باشد و بي تفاوت . اينچنين است كه لحظه هاي خاموشي جان مي گيرد این دلی که شکستی مال من نبود خیلی وقت پیش تقدیم به تو شد خوشحالم چون حالا میتونم جای دل سنگ بذارم تو ســ ــینه یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن در شهر غربت ای خدا هرگز تو ازارش مکن هر چند او از رفتنش چشمان من گریان نمود لیک ای خدای مهربان از غصه پر بارش مکن . . . گفتن شتاب رفتن من از برای توست آهسته تر برو که دلم زیر پای توست مگذار پای نخوت و غره مشو چنین کین دل شکسته گر چه قدیمی سرای توست کس را ندیده ام که کند خانه اش خراب ای بیوفا چنین ستمی از جفای توست بیگانه نیست دست نگهدار و رخ متاب خاکش بروب و خوب نگر آشنای توست این مرغ پر شکسته برون کی رود ز دام پایبند انس روی تو و در هوای توست مسکین دلم که روزی چون سنگ خاره بود در زیر پای تو چون توتیای توست کشتی دل مرا و نترسیدی از قصاص انداختی به خاک که : این خونبهای توست بشکستی ار دلم تو مپندار که این گذشت روزی اگر شکست دلت این سزای توست بر من ببخش بی ادبی کار من نبود کار دلست این که دلم زیر پای توست بیتی سروده ای و دلم را ربوده ای شعری سروده ام که نه در اقتضای توست آری این منم که سالها خاموش مانده ام فریاد بی نوا همه از بانگ نای توست دوستم نداشت دروغ ميگفت هر بار که بسراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر به ديگری داری ترا می بخشم . و باز خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر به کسی ندارم. تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد . گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل بديگری دارم. خنده تلخی کردم و گفتم من هم بتو دروغ گفتم ترا نمی بخشم در تمام لحظه هایم هیچ کس غربت تنهائیم را حس نکرد آسمانم غم گرفت هیچ کس برکه طوفانیم را حس نکرد آنکه سامان غزلهایم از اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد پشت ابر تیره پنهون شد و رفت ماه بی معجزه ماه بی فروغ از شبای پر ستاره قصه موند قصه هایی نه حقیقت نه دروغ تار و پود قصه های کهنه رو نخ تسبیح ستاره ها کنه بیا و پیرهن ابرو بپوشون به درختایی که عریون افتادن پای صحبت شکوفه ها بشین دست سرمای زمستون افتادن اینجا تا خدا یه دنیا فاصله است بگو این فاصله یادشون نره تار و پود قصه های کهنه رو نخ تسبیح ستاره ها کنه بیا و پیرهن ابرو بپوشون به درختایی که عریون افتادن پای صحبت شکوفه ها بشین دست سرمای زمستون افتادن مرا به کوچه و باغ مهربانی تودیگرچرا صدا نمی کنی دیدی دل شکستگی ام را تو دیگه مهربانی نمی کنی من قصه دلم را به تو گفتم تو با این دل مدارا نمی کنی عمری برای اشک ریختنم گذشت تو حتی به اشکم هم نگاه نمی کنی من در این غروب تنهای مانده ام تو حتی دیگر مرا زتنهایی رها نمی کنی خورشید بودم به ظاهر برای تو حالا تو دیگر برای من طلوع نمی کنی از عمق دل با تو عهد بستم تا به یش خدا اما تو به عهد خود وفا نمی کنی در دلم سوزی زه بعد غوغا میکند تو درد این سوز را دوا نمی کنی من بهر تو از همه چیز گذشته ام حالا من ندارم دنیایی تو نگاه نمی کنی گفتم من یش خدا به تو درد دل خسته ام را می گویم و تو هیچ اعتنا نمی کنی
شبي به دست من از شوق سيب دادي تو نگو كه چشم و دلم را فريب دادي تو تو آشناي دل خسته ام نبودي حيف و درد را به دل اين غريب دادي تو. خاطره شدنت يك ساله شد کاش خبر از این دل تنگم داشتی کاش خبر از غصه و آهم داشتی کاش مرهمی برای دردش داشتی . دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کنی درست است که تو در این لحظه ها از من دوری تو فکر میکنی این ساعتها با من نیستی اما بذار اعتراف بکنم درست است که تو را ندارم اما من لحظه هایی در تنهایی خود دارم که سرشار از اسم توست درست نیست که فکر میکنی من تورا ندارم تو چشمهایت را برایم یادگاری گذاشتی تا چشمهایم همیشه تورا ببیند تو همیشه همه جا با من هستی حتی زیر بارون درست نیست که تورا ندارم تو لبخندهایت با خاطراتم هست شده اند عامل خنده ام .خنده به خودم به رویاهای خودم درست نیست که تو با من نیستی تو هستی چون مرا دیوانه میخوانند هر کس می بیند روزها و شبهایم اسیر خاطراتی شده که هر لحظه برگی از ان خاطرات دلم را روشن نگه می دارد رویاها را به دلم گره زده بودم تا خشک شوند تا وقت دل تنگی ذخیره دلم باشند اما رویاهایم هرگز شکوفه نزدند فقط خاطرات منو می سوزاند حالا که دستم به رویاهام نرسید با دلم و خاطراتم می سوزم چو گل در دست بیداد تو پرپر شد نگاه من چنان کاندر سرای سینه ره گم کرد آّه من پلنگ خشمگینی دید این آهوی صحراگرد چه زود از نیمه ره برگشت سرگردان نگاه من دلم می سوزد و کاری ز دستم برنمی آید چو با آن کولی خوشبخت می آیی به راه من تو با او رفتی و رفت آنچه با من نور و شادی بود کنون من در پناه باده ام غم در پناه من درون سینه عمری آتش عشق تو پروردم ولی هرگز ندیدم ذره ای مهر از تو ماه من هنوزت دوست می دارم چو شبنم بوسه ی گل را نگاه دردناک و آرزومندم گواه من نمی دانی نمی دانی چه مشتاق و چه محرومم نمی دانم نمی دانم چه بود آخر گناه من چه کرد ای مهربان ترسای پیر میفروش امشب می گرم و سپیدت با دل سرد و سیاه من که چون آتش به مجمر سوزم و چون می به خم جوشم پرند از آشیان دل کبوترهای آه من مهدی اخوان ثالث از پرنده در قفس پرسیدم عشق چیست؟ گاهي وقتها يكي را انقدر دوست داري كه مي گفتي كاش ميتوانستم او را از رويا بيرون بيارم بغلش كنم ورق ميزنم چند برگي به عقب تر به خاطراتم ورق ميزنم چند برگي جلوتر به روياهام تند تند ورق ميزنم تا به اول دفتر برسم نوشته بودي سلام اين شروع من و تو بود نوشته بودي اجازه هست تا هميشه برايت بمانم من با دلهره ترس نوشته بودم بمان كه تنهايم اشك در چشمانم حلقه زد سطر سطر نوشتنهايت را خواندم اخر تو بودنت را انكار كردي دنبال رد عطر كه برايم يادگار گذاشتي حالا هر جا ميگردم اما دريغ از يك نشوني از تو باز به نوشته هايت رجوع ميكنم هیچ نشانی از تو نیست جز همان چند کلمه که خودت نوشتی. نمیدانم کی و کجا تو را جا گذاشتم. باید بیشتر بگردم ..شاید ردی...نشانی... نا امیدانه ورق میزنم.....شايد بتوانم دوباره پيدايت كنم چون تو هنوزبرايم گم نشده اي چون بعد گم شدن تو نااميدي من ديگر جايي براي ...........نيست قطعا روزی صدایم را خواهی شنید روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز پناهي منم سرگشته حیرانت ای دوست کنم یکباره جان قربانت ای دوست تنی نا ساز از شوق وصل کویت دهم سر بر سر پیمانت ای دوست دلی دارم در آتش خانه کرده میان شعله ها کاشانه کرده دلی دارم که از شوق وصالت وجودم را زغم ویرانه کرده من آن آواره بشکسته حالم زهجرانت بُتا رو به زوالم منم آن مرغ سرگردان و تنها پریشان گشته شد یکباره حالم زِهَر سر بر سر سجاده کردم دعایی بهر آن دلداده کردم زحسرت ساغر چشمانم ای دوست زبان از یکسره از باده کردم دلا تا کی اسیر یاد یاری؟ زهجر یار تا کی داغ داری؟ بگو تا کی زشوق روی لیلی تو مجنون پریشان روزگاری؟ پریشانم، پریشان روزگارم من آن سرگشته ی هجر نگارم کنون عمریست با امید وصلت درون سینه آسایش ندارم زهجرت روز و شب فریاد دارم زبیدادت دلی ناشاد دارم درون کوهسار سینه خود هزاران کشته چون فرهاد دارم چرا ای نازنینم بی وفایی؟ دمادم با دل من در جفایی چرا آشفته کردی روزگارم عزیزم دارد این دل هم خدایی وقتی از کنار کلبه دلم می گذری وقتی که می بینی روشنایی در کلبه دلم نیست وقتی که می بینی صدایی اشک الود از کلبه دلم می شنوی به یادم بیاور روزگاری این کلبه روشنایی داشت روزگاری این کلبه تو مهمانش بود ی اما تو همه را ازش گرفتی حالا که از کنارش می گذری درد هایش را هم لحظه ای گوش کن شاید برایت تازگی داشته باشد بشنو بعد تو رونقی دیگر در این کلبه خراب نیست بشنو برایت بی تابم و خواب از چشمانم رفته بیخوابم برای صدا کردنت به هر سویی که عطرت می اید میدوم منو با این کلبه خراب دلم تنها مگذار شاید دلی بعد تو نباشد شاید کلبه باشد اما دل مرده باشد دیروز هوا برایم لحظه ای عطر تورا اورد امروز دلتنگی برایم امد فردا را نمیدانم شاید برای دلم فردایی نباشد نمیشود بعد تو با کلبه سرد دلم زنده باشم اشکهایم را می بینی صدایم را میشنوی باز هم سکوت میکنی سکوت برای چی مگر غرورم را ندیدی که به پایت ریختم مگر..... دیگر نمیدانم برایت چی بگویم فقط میدانم مرا با یک لیخند به ابرها کشوندی ............. بچه که بودم یادمه معلم یک رازی را می داست اری او از راز خط فاصله خبر داشت او میدانست فاصله ها چه بلای به روزمان خواهد اورد او همیشه به خاطر همین بود که به خط فاصله می گفت خط تیره۰۰۰۰۰۰۰
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
یکی نیست پرنده های خسته رو از تو آشیونه ها رها کنه
به پرنده ها بگو پر بکشن دنیا برزخ گناه و کیفره
یکی نیست پرنده های خسته رو از تو آشیونه ها رها کنه![]()
![]()
![]()
این دل شده مبتلا به تو ای دوست ![]()

![]()
![]()

![]()
![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |




