غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی 

چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی 

تو که آتشکده‌ی عشق و محبت بودی 

چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی 

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را 

که خود از رقت آن بیخود و بی‌هوش شدی 

تو به صد نغمه، زبان بودی و دلها همه گوش 

چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من 

نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی 

تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست 

تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی 

ناز می‌کرد به پیراهن نازک تن تو 

نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی 

چنگی معبد گردون شوی ای رشگ ملک 

که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی 

شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان 

با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی 

شب مگر حور بهشتیت، به بالین آمد 

که تواش شیفته‌ی زلف و بناگوش شدی 

باز در خواب شب دوش ترا می‌دیدم 

وای بر من که توام خواب شب دوش شدی 

ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت 

به چه گنجینه‌ی اسرار که سرپوش شدی 

ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیت 

آتشی بود در این سینه که در جوش شدی 

شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم 

که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی

شهريار

نوشته شده در سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ساعت 21:27 توسط غريبه | |

چقدر زیبا گفت مترسک :

وقتی نمی توان و نمی شود رفت

همین یک پا هم اضافی است
نوشته شده در دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ساعت 21:14 توسط غريبه | |

از یـڪ روز،

از یـڪ جــآ،

از یـڪ نفـر

بـہ بعـد...!

دیگـر هـیچ چیـز مثـل قبـل نیستــ!

نـہ روزهآ، نـہ رنگ هآ، نـہ خیـآبـآטּ هآ

همـہ چیـز مـﮯ شـود:

دلتنگـﮯ...!

نوشته شده در دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ساعت 10:26 توسط غريبه | |

من از این فاصله ها- فاصله ها دلگیرم

 بی تواینجا چه غریبانه شبی می میرم

 دل من با همه ی ادمکانی که بدنبال تواند

 قهر می گردد ومن با خود- خود در گیرم

 دیرسالیست که میخواهم از اینجا بروم اما انگار به قلب زمین زنجیرم

 مثل این است که من با همه ی هق هق خود روی سجاده ی احساس تو

جان می گیرم

ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابد و من در الفبای زمان خسته ی این

 تقدیرم.......

نوشته شده در دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ساعت 9:35 توسط غريبه | |

همه لحظه هايي كه دلتنگ می شوم

هر شعر ي براي من بغضی می شود

و هر بغض سنگی بر  سرم فرو ميايد

و رویای ها خوبي ها و مهتابی دور را

در برکه چشمانم  هميشه

آشفته می کند اين روزها و  لحظه ها ...

برکه ای که آرام ارام هر لحظه

از گوشه چشمانم سرازیر می شود...
نوشته شده در یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۱ساعت 21:50 توسط غريبه | |

الهی…

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدارا ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد، نروم باز به جایی

پشت دیوار نشستم چو گدا بر سر راهی

کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در که به غیر از این خانه مرا نیست.

نوشته شده در جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۱ساعت 18:58 توسط غريبه | |

دلا نزد كسی بنشین كه او از دل خبر دارد


به زیر آن درختی رو كه او گلهای تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی كاران

به دكان كسی بنشین كه در دكان شكر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر كس

یكی قلبی بیاراید تو پنداری كه زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری كه می آید

تو منشین منتظر بر در كه آن خانه دو در دارد

به هر دیگی كه می جوشد میاور كاسه و منشین

كه هر دیگی كه می جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر كلكی شكر دارد، نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی

حریف همدمی گشتی كه آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

كه میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد


نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱ساعت 22:29 توسط غريبه | |

gofti ke be ehterame del baran bash

baran shodamo be roye gol tabidam

gofti ke bia o lahzei majnon bash 

majnon shodamo z doriyat nalidam

gofti k bia o az vafayat begzar az lahjeye bi vafaeeyat ranjidam

goftam k bahaneat barayam kafist

 maenaye latife eshgh ra fahmidam

نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱ساعت 14:9 توسط غريبه | |

باز هم آمدي تو بر سر راهم


اي عشق مي کني دوباره گمراهم


در راه،من جواني را به سر کردم


تنها از ديار خود سفر کردم


ديريست قلب من از عاشقي سير است


خسته از صداي زنجير است
 

دريا سرنوشتم را به ياد آور
 

دنيا سرگذشتم را مکن باور
 

دنيا، سرنوشتم را به ياد آور
 

دريا، سرگذشتم را مکن باور


من غريقي غرق در رازم
 

چون غريبي غرق در رازم
 

گم شدم در غربت دريا
 

بي نشان و بي هم آوازم


مي روم شبها به ساحلها


تا بيابم خلوت دل را


روي موج خسته دريا


مي نويسم اوج غمها را

نوشته شده در سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۱ساعت 10:31 توسط غريبه | |

آتش زدی به جانم آن رشته را بریدی

پیمان خود شکستی ،دامن زمن کشیدی

بر شاخه محبت خواندم غــــزل کنارت

نشنیده بیت آخــــــر ، از آشیان پریدی

سر میشود به سختی شبهای بی تو بودن

این خانه را گرفته ، سیــــلاب نا امیدی

با مدعــی بگویید اوراد تو اثــر کرد

حالت مده تو تغییر، زان سو که می دمیدی

گفتم به آشنایی قفلش زدل نما باز

گفتا که این نشاید ، باید هم او کلیدی

چشمم براه مانده دل را به کس ندادم

هرگز مکن تو باور ، گر غیر این شنیدی

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۱ساعت 10:19 توسط غريبه | |

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

نوشته شده در سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۱ساعت 8:27 توسط غريبه | |

ذهن را درگیر با عشقی خیالی کردو رفت 

جمله های واضح دل را سوالی کرد ورفت

چون رمیدنهای آهو، ناز کردنهای او

دشت چشمان مرا حالی به حالی کردو رفت

کهنه ای بودم برای اشکهای این وآن

هرکسی ما را به نوعی دستمالی کردورفت!

ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت 

عقده در دل داشت؛روی خاک خالی کردورفت

آرزویم با تو بودن بود،کوشیدم،ولی

واقعیت را به من تقدیرحالی کردورفت

نوشته شده در دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ساعت 10:34 توسط غريبه | |

کلاغ جان!

قصه من به سر رسید

سوار شو !

تو را هم به خانه ات می رسانم . . .

نوشته شده در یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۱ساعت 10:51 توسط غريبه | |


پروانه نبودم اما

سالهاست   به دور خودم مي چرخم

با اتشت سوختم و تو سوختنم را به نظاره

نشستي  رفتنت در من اتشي بر پا كرد

كه  همه بالهايم سوخت و توان پرواز  ندارم ديگر

من در گوشه اي  روشنايي  تو را مي بينم

و تو بي خيال  از  سوختن من هچنان سو سو ميزني

وباز تواز پروانه بي بال  پرواز  ميخواهي
نوشته شده در شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ساعت 20:3 توسط غريبه | |


خدایا بیا با هم قدم بزنیم.

باران از تو سیگار از من...

نوشته شده در شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ساعت 13:42 توسط غريبه | |

اگه برف می دونست زمین خاکی چقدر کثیفه

برای اومدن به اون لباس سفید نمی پوشید .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۱ساعت 12:42 توسط غريبه | |

رفته از قلب به خون خفته من رنگ هـوس

به خدا از تو فقط عشق ترا خواهم و بس  

آرزوهــای قشنگــم همگــی محـو شدند

بی تو از سينه من خون بچکد جای نفس

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۱ساعت 14:18 توسط غريبه | |

ﺷﯿـﺮﯾﻦ ﻟﺒﯽ ﮐﻪ،ﺷﮑﺮ ﺧﺪﺍ ، ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻣﺶ

ﺳﻬﻞ ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﺷﻤﺎﺭﻣﺶ

ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ،ﻓﺮﺷﺘﻪ ﯼ ﻣﻦ،ﺩﻟﺒﺮ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ

ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ ﭼﻮ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻣﺶ

ﮔﺮ ﺷﯿﺮ ﻣﺮﻍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﮔﺮ ﺟﺎﻥ ﺁﺩﻣﯽ

ﻭﺭ ﭘﺸﺖ ﮐﻮﻩ ﻗﺎﻑ،ﺑﯿﺎﺑﻢ،ﺑﯿﺎﺭﻣﺶ

ﺟﺎﻥ ﻋﺰﯾﺰ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﺎﯾﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ

ﮔﺮ ﺯﺍﻥ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﻨﺪ،ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﻣﺶ

ﻧﻘﺪﯾﻨﻪ ﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻫﺪﻡ ﮔﺎﻫﮕﻪ ﭘﺪﺭ

ﺑﻮﺳﯿﺪﻩ ﻭﺯ ﺷﻮﻕ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﺬﺍﺭﻣﺶ

ﭼﻮﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﺖ ﭘﺮﺳﺖ ﺑﻪ ﺑﺖ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ

ﺷﺐ ﺗﺎ ﺳﺤﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﺤﺒﺖ ﮔﺬﺍﺭﻣﺶ

ﮔﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﮕﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﺪ

ﻧﻘﺶ ﺍﺟﻞ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﻫﺴﺘﯽ ﻧﮕﺎﺭﻣﺶ

ﻭﻗﺖ ﻭﺩﺍﻉ،ﺍﻟﻬﻪ ﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺣﺴﻦ ﺭﺍ

ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺣﻔﻆ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺭﻩ ﮔﻤﺎﺭﻣﺶ

ﺍﯾﻨﻬﺎ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺐ

ﻟﺐ ﺑﺮ ﻟﺒﺶ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﻓﺸﺎﺭﻣﺶ

نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۱ساعت 11:21 توسط غريبه | |

ﺗﺮﺍ ﺍﻓﺴﻮﻥ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺯ ﺭﻩ ﺑﺮﺩﻩ ﺳﺖ ﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ

ﭼﺮﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻣﯽ ﮔﻮﺋﯽ، ﺩﻝ ﭼﻮﻥ ﺁﻫﻨﯽ ﺩﺍﺭﻡ

ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ، ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ، ﮐﻪ ﻣﻦ ﺟﺰ ﭼﺸﻢ ﺍﻓﺴﻮﻧﮕﺮ

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﻡ ﻟﺒﺎﻧﻢ، ﺑﺎﺩﻩ ﻣﺮﺩ ﺍﻓﮑﻨﯽ ﺩﺍﺭﻡ
 
ﭼﺮﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﻮﺷﯽ ﮐﻪ ﺑﮕﺮﯾﺰﯼ ﺯ ﺁﻏﻮﺷﻢ

ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯﻧﺪﻩ ﺗﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﯾﺎﻓﺖ ﺁﻏﻮﺷﯽ

ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﯽ، ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﯽ، ﮐﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻨﺪ ﻧﺎﻣﺖ ﺭﺍ

ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﺗﯿﺮﻩ ﮔﻮﺭﯼ، ﺷﺐ ﻏﻤﻨﺎﮎ ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ
 
ﺑﯿﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻤﯽ ﺍﺭﺯﺩ ﺑﺎﯾﻦ ﭘﺮﻫﯿﺰ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﯼ

ﻓﺪﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻦ ﺍﯾﻦ ﺭﺅﯾﺎﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺭﺍ

ﻟﺒﺖ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﮐﺰ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻏﺮ ﭘﺮ ﻣﯽ

ﭼﻨﺎﻥ ﻣﺴﺘﺖ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﻗﺪﺭ ﻣﺴﺘﯽ ﺭﺍ
 
ﺗﺮﺍ ﺍﻓﺴﻮﻥ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺯ ﺭﻩ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ

ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎﭘﺎ ﺑﺴﻮﺯ ﺧﻮﺍﻫﺸﯽ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻣﯽ ﺳﻮﺯی

ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﺍﮔﺮ، ﭘﺲ ﺁﻥ ﺩﻭ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺯﮔﻮﯾﺖ ﺭﺍ

ﭼﺮﺍ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺮ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﺯﯼ

(فرخ زاد)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۱ساعت 11:4 توسط غريبه | |

تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند

و دلهایی که سوختند ولي  نسوزاندند

تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست

ولي حاضر نشدند غرور  هيچ كس را بشكنند

تقديم به ادمهايي  كه وقتي  اسم خدا را بردند

هرگز  اسم اورا براي  دنياي ماديشان هزينه نكردند

تقديم به همه ان  كساني كه در حضور خدا عهد بستند

و  هيچ وقت نگفتند هيچ كس در جهان ما را نميبينه

تقديم به همه ان مرداني كه مردانگي خودشان را شكستند

اما هيچ وقت انسانيت كسي را به بازي نگرفتند

تقديم به همه انهايي كه ميدانند  دو روزي بيشتر

در اين زمين خاكي مهمان نيستندو به وجودشان ننازيدند

تقديم به همه انهايي  كه وقتي اطرافشون پر بود جو گير  نشدند

و ان كسي را ديدند كه تنهاست

تقديم به همه انهايي  كه وقتي دور برشون  ادمهاي خاكي بود 

خدا را فراموش نكردند

تقديم به همه انهايي  كه  وقتي  ديدند يكي تنهاست

رفتند  او را از تنهايي  دراورند

تقديم به ان  كساني كه وقتي مي دانند  اين جهان خاكي

نميتواند هميشگي باشد عهدي را نبستند تا هيچ كس را تنها نكنند

نوشته شده در سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۱ساعت 13:14 توسط غريبه | |

گفتند عینک سیاهت را بردار

دنیا پر از زیباییست

عینک را برداشتم

وحشت کردم از هیاهوی رنگ ها

عینک را بدهید

می خواهم

به دنیای یکرنگم پناه ببرم

نوشته شده در سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۱ساعت 11:14 توسط غريبه | |

انصاف نیست دنیا آنقدر کوچک باشد

 که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی

 و آنقدر بزرگ باشد

که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد

حتی یک بار ببینی !

نوشته شده در سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۱ساعت 9:2 توسط غريبه | |

درد يعنــي عاشــقانه هــايي که مــينويــســي


هــمه را به يــاد عشــقــشان بينــدازد  

و توهمــچنــان بنــويــسي

بــدون اينــکه عــشق کــسي باشــي

 يا حــتي در يــاد کــســي
 
وتو برای  تنهایی  دلت بنویسی
 
تا شاید ارام  بشوی با نوشتنها
نوشته شده در یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۱ساعت 9:14 توسط غريبه | |

 

آدم هاي ساده را خيلي دوست دارم

همان هايي كه بدي هاي هيچ كس را باور ندارند

همان ها كه با همه ناراحتي ها براي همه لبخند مي زنند

همان ها كه هميشه به خوب بودنها نگاه كردند

همان كساني كه هميشه بودند

براي همه مهربان هستند

آدم هاي ساده را

بايد مثل يك تابلو  نقاشي

ساعت ها تماشا كرد

عمرشان كوتاه است

از خوب بودنشان برداشت بد ميكنند

و يا انها را انقدر ميسوزانند

كه از  همه چيز  خسته ميشوند

و  به روي خودشان نمي اورند

يا آنها را زمينشان مي زند

يا درس ساده نبودن بهشان مي دهند

آدم هاي ساده را دوست دارم

بوي ناب آدم را مي دهند

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ساعت 12:14 توسط غريبه | |

میخواهم عوض شوم!چرا باید دلتنگ آغوشت باشم؟

میخواهم تو دلتنگ آغوشم باشی!

میخواهم آن سیب قرمز بالای درخت باشم در دورترین نقطه..

دقت كن!!

رسیدن به من آسان نیست

اگر همتش را نداری

آسیبی به درخت نزن

به همان سیب های كرم خورده ی روی زمین قانع باش!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۱ساعت 12:17 توسط غريبه | |

چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت

نامهربان من که به ناز از برم گذشت

چون ابر نوبهار بگریم درین چمن

از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت

منظور من که منظره افروز عالمی ست

چون برق خنده ای زد و از منظرم گذشت

آخر به عزم پرسش پروانه شمع بزم

آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت

دریای لطف بودی و من مانده با سراب

دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت

منت کش خیال توام کز سر کرم

همخوابه ی شبم شد و بر بسترم گذشت

جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله، لیک

دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت

خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید

هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت

صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ

هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت

خوش سایه روشنی است تماشای یار را

این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت

ابتهاج

نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۱ساعت 8:57 توسط غريبه | |

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم.. با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!؟

تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما، تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش…
نوشته شده در یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱ساعت 14:20 توسط غريبه | |

گفتی بمون با من بمون گفتم میمونم


گفتی با دل تنگی بخون گفتم میخونم

   هر شب خرابم گوشه ی میخونه ی تو

گفتم که مست و عاشقم دیوونه ی تو

گفتی ببندم عهد رو با یاد تو بستم  

        تاج غرورم را به زیر پات شکستم

گفتی که باید عاشق و دیوونه باشم 

     چون ساغی هر شب می کش میخونه باشم

گفتی که باید خاطرم شرط  باشه

        داغ خیال خسته ام خط تو باشه

گفتی که بر یاس تنت پیرهن بدوزم 

   چون شاپرک باشم که از عطرت بسوزم

گفتی که دستامو بگیرگفتم میگیرم  

     گفتی که از عشقم بمیر گفتم میمیرم

گفتم و گریه کردم و پای تو ساختم   

    این دل سربه راه رو آسون به تو باختم

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۱ساعت 22:33 توسط غريبه | |

هنوز هم ، حوالی خواب های

شبانه ام پرسه میزنی

 لعنتی !!

 دیر وقت است ، آرام بگـــــــیر

بُگذار یک امشب را آسوده بخوابم……

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۱ساعت 21:51 توسط غريبه | |

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۱ساعت 12:53 توسط غريبه |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت