غريبه اشنا(عشق گمشده آرشیدای من)

هفده  سال روز شمار نبودنت  ارشیدای من

روزي كه رفتي  اسمتو رو سیگار نوشتم

و آن روز من برای اولین بار کشیدم

تا بسوزی و فراموشت کنم

اما نمی دونستم با هر پوک

ذره ذره میری تو نفسم و

می شی همه چیزم

حالا ديگه سال شده كه با دود سيگارم

تو خونم رفته اي من دارم مي سوزم

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۱ساعت 11:27 توسط غريبه | |

من که گفتم اين بهار افسردني است 

 من که گفتم اين پرستو مردني است

من که گفتم اي دل بي بند و بار 

 عشق يعني رنج ، يعني انتظار

آه عجب کاري به دستم داد دل 

 هم شکست و هم شکستم داد دل

نوشته شده در سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۱ساعت 12:4 توسط غريبه | |

یک نفر امد قرارم را گرفت 

 برگ و بار و شاخسارم را گرفت

چهار فصل من بهار بود ، حيف 

 باد پائيزي بهارم را گرفت

اعتباري داشتم در پيش عشق

با نگاهي ، اعتبارم را گرفت

عشق يا چيزي شبيه عشق بود

 آمد و دار و ندارم را گرفت .

نوشته شده در سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۱ساعت 7:57 توسط غريبه | |

مرا به تنهای دلم سپردی غافل از اینکه تو تنهاتری از من

من تو را گم کرده ام اما تو خودت را گم کردی

من از این نمیترسم که در این برزخ دنیا روزی خواهم مرد

از این ترسم که تو .بی خود چه خواهی کرد در این دنیا

گر تو از من و خود شدی غافل من همیشه با تو خواهم بود ناغافل

تو کجا میروی که این دنیا گرد  است هرچه گردی به اول راه خواهی رسید

من همینجا ایستادم برای خدایم شکوه هایم را میکنم وتو سرگردان خود

می گردی تا خودت را پیدا کنی من در این لحضه میشنوم صدایی ملکوت

تو در انجا می شنوی صدای شیطان دلت را تا به کی میروی این چنین تازان

که وقتی رسیدی به اخر مشتی از خاک نیستی بیشتر غره مرو به خود و

شیطان  نفس خود من اینجا صدا میزنم خدای خود م را تو انجا شرمسار

خدای خود من گنه کار شاید بودم به درگاهش که چنین سوختم ولی تو

بدان این دنیا چیزی جز اینه نیست برای ماای خدا مرا به حال خود رها مکن

هرگز بی تو ما نداریم انصاف و رحمی حرفهای دلم را نوشتم تو  خرده مگیر

به ساده بودنش 

 

نوشته شده در دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:23 توسط غريبه | |

سنگ 

اري با توام

اينجا دل من است ازجنس شيشه

انجا نميدانم ازچه هست فكر نشانه اين شيشه شكسته را

سنگ بهتر براي دلت گزينه اي نبود به روزگار

من اينجا پراز اشوب نشستم  وتو انجا بيخيال

تنها صداي هياهوي اين دل است كه عالمي

دانند كه براي تو مي نويسد اين دل بيقرار

سنگ

من اينجا خواهم نشست نوشت از غم بي حساب

تو انجا بشين بخوان اين حرف مرا

روزي تو هم خواهي نرم شد با غم روزگار

 

نوشته شده در یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:6 توسط غريبه | |

نوشته شده در شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۱ساعت 23:21 توسط غريبه | |


اگه می‌دونستی قطره بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسی داشت،

اگه می‌دونستی یه بندر وقت رفتن کشتیها چه تنها میشه ،

 اگه می‌دونستی درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده‌ها چه غمگین میشه

اگه می‌دونستی رفتنت چه آتیشی به جونم کشید

اون وقت این قدر راحت نمی‌گفتی : خداحافظ

نوشته شده در شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۱ساعت 12:37 توسط غريبه | |

دل گرفته که باشی همیشه سعی میکنی بهانه ای پیدا کنی

بهانه گرفتن هایم را دیدی اشکهایم را هم دیدی غروب دلم را

چطور ؟ ان را هم دیدی دلم مثل غروب جمعه ها گرفته شده

غروب جمعه ها که می اید دل گرفتگی خاصی داره دل منم  مثل

غروب شده حالا هر لحظه  از روزگارم مثل غروب جمعه ها شده

راستی چرا غروب جمعه ها دل ادم گرفته می شه تو میدونی ؟

دل گرفتگی هایم را بچه که بودم با رفتن تو کوچه بازی بچه گانه ام

درست میکردم حالا که بزرگ شدم غم رفتن تو هم به غروب جمعه هام

اضافه شده با رفتن تو چه کنم که دلم داره می گیره هنوزم بهانه هایی

برایم مانده کنار جاده می نشینم دستمالی کنار م روی صندلی هم

نمی نشینم که خودم را از خاک ندانم حالا که تو فراموش کردی که از

خاکی من حتی یک تکه گلیم پاره هم زیر انداز نمیاورم روی خاک

می نشینم   و انتظارت را می کشم کبریتم را هم اورده ام راستی

سیگارم را هم کنارم گذاشتم برای تسکین دلم پتکی به سیگار می زنم

می گویم بعد تو من سیگار هم نشین خوبی شده ایم

 

نوشته شده در جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۱ساعت 18:7 توسط غريبه | |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

زمستان است......

اخوان

نوشته شده در جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:11 توسط غريبه | |

تو در خوابی امشب من گریان بیدارم

تو در خوابی من امشب با چشمان  تو را در بیداریم می بینم

در اوج پرواز بالم را شکستی  و خود پرواز کردی

امشب برایت از رازی خواهم گفت که در سینه ام  نهفته شده

امشب از چشمانم برایت خواهم گفت که هنوز هم  اشک دارد

امشب دلم گرفته  تو باارامش بخواب که سخت است

 

نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ساعت 23:26 توسط غريبه | |

قصه دوست داشتنهايت را حالا ديگر به چه كسي بگويم

حالا ديگرمن ماندم يك قصه دوست داشتن

 يك دل زخمي يك برگه سفيد كاغذ

انوقتا هيچكس نميدونست چقدر دوستت دارم

اما حالا با رفتنت همه دونستند كه خيلي دوستت دارم

لحظه هاي بودنت را به ياد كه مياورم اروزها دارم برايت

حالا ارزويم فقط اين شده كه تو را دوباره ببينم

با دلم زمزمه ميكنم كاش لحضه ها دوباره تكرارمي شدن

قصه رفتن تو قصه رفتن جان از بدن شده برايم

توي اين قصه من تو تا ابد مي مانيم با هم شايد تو رفته باشي

بعد تو من به سمت كدام پرتگاه خواهم رفت نميدانم

شايد مرگ

نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ساعت 17:11 توسط غريبه | |

بهانه نوشتن هميشه دار م زيرا كه چشمام هميشه اشكبار است

سخت و درد اور است از لحظه هايي بنويسي كه جلوي چشمات گذشتند

وتو قادر نبودي  حتي لحظه اي نگه داري سخت است وقتي اشكات صفحه

سفيد دفترتو خيس ميكنه همون دو خطي كه هم نوشتي با خيس شدنش

دفتر جوهر پخش بشه فقط بتوني با گوشه دستمالي چشات خشك كني

وقتي كه ميخواهي بنويسي بغضي كه  با نامش همراه است سرازير شود

بهانه نوشتن هست كه برايت بگويم سخت است نوشتنها در پس نبودنها

در همينجا كه من دستام از بودنت كوتاه هست تو ان سو خندان نشسته اي

سخت است در تنهاييها تمام خاطرات را مرور كردن براي تك تك اشك ريختن

بهانه نوشتن  هنوز هم دارم سخت است صدا كردن و جواب نشنيدن  ها را

سخت هست در اوج تنهايي با دليشكسته به كسي بگويي دل شكسته

بودم دل شكسته ترم مكناري هنوزم بهانه ها هست  برايت بگويم سخت است

كه با چشمانت انس بگيري  و تو چشمانت را از او بگيري   به جاي ديگري بنگري

مي نويسم بهانه هايم را كه خيلي سخت است نشنيدن صداي دل شكسته را

روزي خواهي شنيد

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۱ساعت 16:18 توسط غريبه | |

بيقراري شبهايم را هر صبح برايت مي گويم

شبها درخوابهايم ميايي و روزها در خاطراتم

مانده ام كدام را بپذيرم  بيقراري شبهايم را

يا فاصله گرفتن خاطراتم را نميدانم ديگر بيدارم يا خوابم

حرف  دل را بپذيرم يا حرف عقل را   در خوابهايم ازخوبي هايت

مي گويي ولي در خاطراتم از سوزاندن دل ميگويي 

ديگر مانده ام.  مانده ام.

اي دل مگرتونميتواني اروم بگيري؟

نوشته شده در دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ساعت 8:40 توسط غريبه | |

روزي با چشمانت جواب همه خواهشهايم را براي ماندنت

مي بيني روزي تمام حرفهايم را يك به يك با خودت در تنهايي

زمزمه ميكني اين شعر را از اوستا من امروز زمزمه ميكنم شايد

روزگار فردا تقدير تو كند

وفا نكردي و كردم خطا نديدي و ديدم

شكستي و نشكستم بريدي و نبريدم

اگر زخلق ملامت وگرزكرده ندامت

كشيدم از توكشيدم شنيدم از تو شنيدم

كي ام .شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب

زچشم ناله شكفتم به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غمامد به شادي همه عالم

چرا كه از همه عالم محبت توگزيدم

(اري نميدانستم  در اين بيسمان بازار نبايد به محبتت دل ميدادم)

چو شمع خنده نكردي .مگر به روز سياهم

چوبخت جلوه نكردي .مگر زموي سپيدم

ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل

ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي

چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون

گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم

ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

روزي با دلت اين شعر را زمزمه خواهي كرد 




 
نوشته شده در یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:48 توسط غريبه | |

روزگاري كه عاقل بودم هيچ كس بهم نمي خنديد

همه مي دانستند عاقل هستم مي فهمم همه چيز را

خوبي ها و بديها را مي فهميدم .زخم زباني اگر مي شنيدم

ديگر نميتوانستم او را ببخشم اما حيف  و صد حيف 

نزديك سال شده است كه ديوانه شدم  اري تو ديوانه ام كردي

بهم خنديدي بر دلم تازيدي با زخم زبانهايت كي؟ 

مگر ديوانه حرفهايش درست است

اري بخند بر ديوانگي هايم

شايد روزي تو حرفهايم را فهميدي

نوشته شده در یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:7 توسط غريبه | |

گاهي وقتها انقدر برايت مي نويسم كه خودم

جواب سوالهايم را از نوشته هايم مي گيرم

مگر تو جواب دادن را نميداني

نه تو همه چيز را ميداني ديوار غرورت انقدر بلند شده

كه ديگر هيچ چيز را نمي بيني

 

نوشته شده در شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:30 توسط غريبه | |

بی تو ورق می زنم دفتر خاطراتم امشب

می بینم که دیگه برام هیچ طاقتی نمونده

بی تو امشب دلم رابا اشکام پیوند میزنم

می بینم  حتی فرصت  هم ندارم صدات کنم

کاش وقت رفتنت فرصتی برای نگاه کردنت  داشتم 

کاش  رویاهایم امشب در این نیمه شب برایم لالا می گفتند

کاش منو با اخرین نفسام با دل خوش  رها کرده بودی

سرم رو شونه هات بذار یک بار دیگه منو  با لالایهایت خواب کن

دیگه ندارم طاقتی برو به راه جاده ها شاید بشه نگاهت کنم

اما امشب منو خاطراتت حرف زدیم  اما خودت  اینو  بدون

اگه یک روز تنها شدی چشات به جاده ها ندوز بدون هنوز یکی

چشاش یه جاده مونده تا برگردی

ا 

 

نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:9 توسط غريبه | |

خواستم بگویم دوستت دارم
 اماتو از دل من هم گسستی
تمامه خوابهایم را شکستی
نگفتی شاید او دلبسته باشد!
نکردی رحم و پلها را شکستی

ندیدی اشکهایم بی قرارند؟
ندیدی سالهایم بی بهارند؟
نگفتی شاید او بی من بمیرد!ندیدی دستها چشم انتظارند

 

 

نوشته شده در جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۱ساعت 12:53 توسط غريبه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت