هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
غريبه اشنا داره بارون مي ايد كنار پنجره نشستم همزمان با نم نم بارون منم براي دلم اشك ميريزم براي نبودن تو اشك ميريزم براي رفتنت اشك ميريزم براي غم غريبي ام اشك ميريزم بارون ميايد تا اسمون دلش بازبشه اما من چكاركنم كه دلم ازاين هوا يكم بياد بيرون هوايي كه بعد رفتنت برايم شده سرد بي روح امروز با بارون مي بارم به ياد مهربوني راستي غريبه ام تو زير بارون رفتي تا بفهمي من از چي سخن ميگويم نه تو نرفتي راستي تو ديده اي اون نگاهي را كه مثل بارون ازچشمانم اشك سرازير شده نه يك روز در خواب ديدم در دشت قدم ميزدم پروانه اي ديدم كه داشت از ان دشت عبور مي كرد دويدم پروانه را گرفتم محكم نمي توانست فرار كنه به او گفتم تو كه ميدوني وقتي دور شمع مي گردی مي سوزي باز چرا دور شمع مي گردی اما او جوابم نداد ديدم پروانه ساكته خواستم دستم نگاه كنم كه ببينم پروانه زنده است همين كه انگشتانم رايك ذره بازكردم ديدم پروانه از دستم فرار كرد پيش خود انديشيدم چه چيز شمع باعث شده پروانه خودش به اتش بزنه تا به شمع نزديك بشه اما ازدست من كه فقط يك سوال ازش پرسيدم فرار كرد دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست غريبه تو اين را مي داني؟ غريبه اشنايم دل تنگ شده ام براي با تو بودن و خيره شدن به چشمان زيباي تو اشنا كه حالا فكر ميكني غريبه ام برايت دل تنگ شده ام براي روزهاي باهم بودن همون روزهايي كه مهربوني را به هم قسمت ميكرديم تا روسياه كنيم نامهربوني را دلم تنگ شده به ياد ان روزهايي كه اشك ميريختم تا بداني چقدر دلم گرفته بريت غريبه اشنايم دلتنگ شده ام براي طلوع دوباره مهربوني براي سادگي دلهايمان امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد / گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد / تنهاییم امشب که پر است از غم غربت / آنقدر بزرگ است که در خانه نگنجد . ستاره هاروهرشب مي بينم بااينکه دورند...تورو روزها هم نمي بينم کاش ستاره بودي نگاهم كن كه من بي نگاه توشكسته ميشوم اي دوست در اين غروب سرد تنهايي د لم را به خاطراتت خوش كرده بودم نذار دوباره بشكنم كه اين جسم خسته ام نداره طاقتي ديگه وقتي نگاهم ميكني دنيا برام قشنگ ميشه نذار كه توي غربت بيشتر ازين بشكنم تو بروي اين غروب تلخ برام جهنم ميشود ديگه انوقت منم دل ميكنم از هرچي كه هست نرو نذار نشنوم صداي قدمهايت راتو پا بذار بر دلم نذار سكوت بشه كه بدجوري دلم ميشكنه نگو كه اين سكوت لعنتي قشنگتره براي تو اما براي اين دلم خيلي درداوره سكوت تو وقتي عاشقونه به دلم پا گذاشتي نگاه نكن به چشماي باروني كه بيشترخجالت ميكشه انوقت منم سرم زير ميگيرم تا تو نبيني چشماي خيس منو اين همه اشكي كه امد بخاطر تو بود من چشام واسه يك حس بي دليل زود باروني ميشه نرو نذار كه تنها بمونم من كه واسه دل تو قلبم قربوني كردم نگاه سردت ازم بگير ببين دلم چه پر صفاست اينطوري دلم نذار كه تنها بمونه بهانه سرودنم من به خاطرت شكستم دم نزدم حالا بيا تا سرم به شونهات بذارم برات بگويم از غصه هام نه ديگه نميگويم از غصه ها حرف هاي تازه برات ميزنم بمون نذار كه اين دل بيقراربمونه غريبه اشنايم برايت ميگويم كه روزگار برايم نامهربون بود ميگويم كه زمين جاي قشنگي نيست چون جسمش ازخاك است برايت ميگويم فصلها ماندني نيستند بهار تابستان پاييز زمستان بهار زنده شدن تابستان زندگي وسبز بودن اما پاييز خزان و زمستان تمام شدن اما دوباره تكرار پس فصلها هم ماندگار نيستند همانطور كه هيچ چيزي در اين زمين خاكي ماندگار نيست اري زمين جاي مهربوني به بندگان خداست زمين جاي سجده زدن است سجده به درگاه معبود همان افريننده زمينيان است پس ميشو د با خوب بودنمان زيبايي به زمين ببخشيم غريبه اشنايم برايت قصه زمين را گفتم قصه اسمان هم را ميگويم زمين زير پا ميباشداسمان بالاي سر وقتي به زمين نگاه ميكني به چيز بي ارزشي نگاه ميكني كه به زير قدمهاي تو قرار دارد پس به بالا نگاه كن انجا كه بالاتر از تو قرار دارد و تو مجبوري براي ديدنش سر را به بالا ببري پس غريبه اشنايم اسماني باش كه زمين جاي قشنگي نيست وقتي اسماني باشي مثل ابر كه از اسمان ميبارد بدون منت تو هم به همنوعانت بي منت مهرباني ميكني وانوقت براي ما واژه انسانيت خيلي زيبا ميشود اگر زميني باشيم انوقت برايمان دشوار خواهد بود درك انسانيت ومهرباني پس اسماني باش تا به خدا برسي امروز به يادت تا غروب افتاب براي امدنت به انتظار مي نشينم تا كه شايد تو بيايي وروشن كني كوچه هاي تاريك دل غمگينم را چشمانم زل زده براي انتظارت وامدنت به قاب سرد اين پنجره ها همون چشماني كه به دنبال نگاهي كه رفت وتو غبار جاده گم شده دلم تنگ شد براي باريدن نم نم مهربوني بارون خدا كه بشويد غم دلم را اسمون تو ببار بجاي چشمان اشك الودم من كه اشكي نيست براي چشمانم امروز دركمين خورشيد نمينشينم چون دلم ابري است منتظر باران خدايم اسمان امروز چادرابريت را بازكن تا درسايه مهربوني تو به انتظار بنشينم كاش مي ديدي كه چشمانم ديگر اشكي واسه ريختن نداره پس اسمون تو ببار به انتظارت مي نشينم تا بشنوم صداي پاي مهرباني ازكوچه هاي نا مهربان اگر امروزامدي بهم قول بده تا هميشه برايم بموني تا من هم مهربون باشم اره خيلي دل تنگ امدنت هستم تا دل بي قرارم را به اميد امدنت قرار بخشم چشم به انتظارت مي نشينم من كه چشمانم اسير قاب سرد پنجره ها شده چشم انتظارت مي نشينم تا كه روزي بيايي و قرار دل بي قرام شوي .... يك روز حس ميكردم تو هستي اما ان روز چه روزي بود ؟ ان روزانگار ديروز بودحالا من با خيال تو و خاطره هايت به عكسهايت خيره ميشوم و ان روز را به ياد مياورم تا هرروز ان روز باشدبرايم وقتي دلم سوخت راستي چقدربرايت زيبا بود سوختن دلم همان دل كه بهترين بود برايت همان دلي كه در ميان غم وغربت خود برايت شعرهاي عاشقانه مي سرود...........................................
غرور من که زسختي به کوه ميمانست ، کمر به کشتن خود بست و خاک پاي تو شد دلم که به همه بيگانه بود و يار نداشت ، چه ديد در تو که اينگونه آشناي تو شد ؟ پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:فکر می کنی ،تو میتوانی مرا بزنی یا من تو را؟ پسر جواب داد:من میزنم پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود. پسرم من میزنم یا تو؟ این بار پسر جواب داد شما میزنی. پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟ پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی توانم را با خود بردی . . . به سلامتی ِ همه پدرها اي كاش....................... کنار برکه ی دلم نشستم نیامدی دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی سوال کردم از خدا نشانه خانه تو را سکوت کرد ودر سکوت شکستم ونیامدی غريبه يك روز فكرميكردم تو هستي اما ان يك روز چه روزي بود ؟ان روز روزي بود كه من با خيال به عكسهايت خيره شده بودم و ان روز مثل ديروزبود وقتي دلم سوخت راستي چه زيباست سوختن دل درميان شعله هاي غريبي وقتي براي دلم شعر دل تنگي ميگويم به راستي چه زيباست مگراز ارزوي ديدن دلم حرفي زدم يااز شكستن دلم برايت چيزي گفتم كه رها شدم ازان همه رويا كدام گل را بوته شكستم كه ازگلها جدا شدم مگر كدام دلي را زير پا گذاشتم كه دلم به زير پاي تو له شد راستي خاك را نفرين خواهم كرد گلها را هم نفرين ميكنم و پنچره را ميشكنم تا باران خيسم كند وقتي پنجره نباشه ديگر ياد دل شكسته نمي افتم انوقت با باران ميشويم اين دل غبار گرفته را چون هر غباري هست ازخود اين خاك هست ارامشم را با دلم به خلوت مينشينم و او از درد برايم ميگويد همان دردي كه وقتي خواست به گل محبت كند گل نامهربوني كرد و برايش زخمي به ياد گار گذاشت اري رسمش بود نميتوانم دوباره تنهايي را بيازمايم ولي دوباره درتنهايي ها به بيرحمي هايت مي خندم و ياد مياورم كه همه بي رحمي هايت روزي دردي را برايت يادگار خواهد گذاشت بي هيچ اشكي از اين همه غربت تنهايي و رنج فقط با دلي سوخته و از اين هياهوي خاكي دست بر دعا بر ميدارم و هيچوقت به اين زمين خاكي نگاه نخواهم كرد اما بيرحمي هايت را نمي بخشم با انكه هنوزم دردلم جا داري خدایا آنگاه که جان ها و اندیشه ها از نسیم فرحبخش نام و یادت سرشار است بگذار در برکه عرفه، خود را از زنگار غفلت و معصیت شستوشو دهیم . . غریبه گفت: سلام ! گفتم :سلام! معصومانه گفت : اجازه میدهی بهت بگویم دوستت دارم با دلم گفتم مگردل شکسته هم ارزش دوست داشتن داره صادقانه گفتم : تو چه طور؟ اما او حالا اشنا شد ومحكم گفت : به خدا هميشه مي مانم! ومنم گفتم : بهت قول میدهم بهترین باشم برایت ومي مانم تا قیامت. روزها خیلی زود گذشت.روزي گفت مسافرم.گفتم تو كه گفته بودي مي ماني؟! گفت :نمي توانم ،قول ماندن به ديگري داده ام غريبه اشنايم امروز به حرف دلم گوش كن فردا چوقصه اونو فراموش كن غريبه اشنايم امروز واسه دل خودم مينويسم واسه دل ساده بي رياي خودم غريبه اشنايم وقتي گريه ام گرفت انوقت شونه هاي تو كجاست تا سرم بذارم روش بگو؟ غريبه اشنايم انوقت كه از چشام بارون جاري شد بگو خونه دلت كجاست بگو؟ غريبه اشنايم انوقت كه به ياد خاطراتم هق هق گريه امونم نميده بگوآیا خاطرهات پناهم ميشوند بگو؟ غريبه اشنايم بهم بگو تا دير نشده نيا باران، زمين جاي قشنگي نيست، من از جنس زمينم خوب مي دانم كه اينجا جمعه بازار است و.... اري اينجا خاك هست مردن.ولي چشماني نيست كه اينها را ّهم ببينه من امشب زیر باران گریه خواهم کرد … در این تنهایی و خلوت … در این دشت سکوت سرد .. در این بیهودگیهای پر از ابهام .. نمیدانی چه بی تابم … نمیدانی چه مشتاقم … ببینم روی ماهت را … من امشب گریه خواهم کرد … من امشب زیر باران تو را فریاد خواهم کرد … من امشب زیر باران گریه خواهم کرد… امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد / گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد / تنهاییم امشب که پر است از غم غربت / آنقدر بزرگ است که در خانه نگنجد . دریاچه دل پاک و نجیبی دارد / بنگر که چه حالت غریبی دارد آن موج که سر به صخره ها میکوبد / با من چه شباهت عجیبی دارد خدایا شاهد تنهایی ام باش بین غم ها تنها ناجی ام باش پر پرواز من دیریست بسته تو بگشا و در آزادی ام باش اسیر موج های تند خشمم تو آرام دل دریایی ام باش دل خسته خریداری نداره تو خواهان صفای ذاتی ام باش در این آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزانی هم باش درتاریکی شبهای بلند ودر سوزش سرمای زمستان تو را حس میکنم هميشه درروياهايمي ومن را اينگونه درميابم كه تو هستي و نگاه مي كني تواز دوردست به روياهايم پا گذاشتي راستي چه با رويا بودن................................... نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... ونمی بخشمت چون دلمو رو ازم گرفتی نمي بخشمت .... آتش زدی به تار و پودم ای عشق / بر هستی و بر بود و نبودم ای عشق سر خورده و بی چاره و خوارم کردی / من با تو مگر چه کرده بودم ای عشق . . . ؟اری من با تو چه کرده بودم فقط به دلم خوب بودن تذکر داده بودم اما نمیدانست وقتی خیلی خوب شد خیلی بیشتر بدی می بینه بیشتر میشکنه بیشتر تنها میشه یادمان باشد وقتی تنها بودیم به هیچ کس نگوییم تنهایی خیلی سخته ............ دردناکترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه صادقانه و معصومانه خودم بود. دردناکترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی خودم بود. دردناکترین احساساتم گفتن دلم تنها بود. نسوزانش بود دردناکترین انتظار زندگیم گفتن تا قیامت منتظرم دردناکترین لحظه زندگیم لحظه با بی توبودن بود دردناکترین هدیه عمرم گرفتن محبتت بود. وحالا زیباترین تنهاییم گریه کردن برای دلم هست. زیباترین اعترافم عشق توبود چقدر باید بگذرد تا ان دلشکستگی قبلیت فراموشکنی اما تا بخواهی به فراموشی بسپریش بازهم یک دل شکستگی به دلشکستگی هات اضافه شود چقدرباید بگذره پاییز و زمستان تا بهار بیاید به اسم ان همه چیزتموم بشه چه زود میگذرد این فصلها اما ازبین همه فصلها هیچ فصلی رادیگه دوست ندارم زاده شده بهارم اما دلم از پاییز زردتر شد زاده شده اردیبهشتم الان مثل اذرشده همه چیز چه زود برایم زرد شد من چقدر باید بگویم این هم بگذرد نه هیچ وقت نمیتوانم بگویم پاییز هم میگذرد چون دلم هیچوقت بهاری نخواهدشد امروزدلم ازهرچه گذشتنه گرفته وقتی ازان دوران بچگی یک یادگاری واسه ات گذاشته اماحالاچرا ازغصه ها یاد میکنی مگه یکبارحرف دلتوواسه ادمهانگفتی مگه همون ها نبودند که گفتنددلت به خودت ربط داره نه به هیچکس الان فقط برای خدا میگویم میگویم خدا جون به تو محتاجم کمکم کن
:ادامه مطلب:![]()
![]()
.jpg)
:ادامه مطلب:![]()

![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()

![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

:ادامه مطلب:![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


