هفده سال روز شمار نبودنت ارشیدای من
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس ماند خيلي سخته چيزي رو که تاديروز برات بود بهترين يادگاري فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم راستي غريبه اشنا ميداني ديگر زرد شدم براي هميشه یک نفر امد قرارم را گرفت برگ و بار و شاخسارم را گرفت غریبه اشنایم باز امدی اتشی بر جانم زدی رفتی بازامدی زخم دلم را نمک پاشیدیرفتی میدانی الان به پاییز به روزگار چه جمله ای را میگویم میگویم پاییز تو که سرتاسرت بی رحمی است چرامدی و منو با تنهایی اشنا کردی پاییز غریب وبی رحم امدی اون همه برگ بود که ازشاخه های درختان خسته شده بودند انها رامیبردی گل من را چراچیدی گل من دنیایی من بودمیدونی وقتی گل من چیده شود دیگه چیزی برایم معنی نخواهد داد چون گل من دلم بود که خزان رادید هر وقت گلي را بو کردي هرگز بهش نگاه نکن ، چون اگه نگاهت را به خاطر بسپاره ، شوق دوباره ديدنت اون را پرپر ميکنه بر سنگ مزارم بنويسيد آشفته دلي خفته در اين خلوت خاموش ، او زاده ي غم بود که از خاطر دوستان گشت فراموش شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت ، به گريه گفتمش آري ولي چه زود گذشت ، بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد ، بهار رفت و تو رفتي و هرچه بود گذشت غريبه خبر داري نمیدونم چرا اینقدر دلم امروز گرفت مثل یه مرداب كه خزان نيلوفرش را ميبيند غريبه ميدوني دیگه نه اعتمادي برام معنی داره نه دوست داشتن نه تنفر نه مهربوني چون معني همه را فهميدم وقتي اعتماد كني به بازيت ميگيرند وقتي دوست داشته باشي عذابت ميدهند و وقتي از كسي كه دلت شكسته متنفر ميشوي بيشتر زجر مي كشي وقتي مهربون شوي فقط از مهربونيت استفاده ميكنند تا بيشتر بسوزانند ...........................
دلم غمگين نگام ابري چشام بارون صدام ابري طلوع عشق من بي رنگ غروب گريه هام ابري منو دلتنگيه گريه به روي شونه هاي تو مي شم بارون دلتنگي مي بارم ازچشاي تو نمي خوام بي تودنيارو باگل ها وباگلدون هاش نمي خوام بي توفردارو باتابستون هازمستون هاش چه رنجي از محبت ها کشيديم برهنه پا به تيغستان دويديم نگاه آشنا در اين همه چشم نديديمو نديديمو نديديم سبک باران ساحل ها نديدند به دوشِ خستگان باريست دنيا مرا در موج حسرت ها رها كرد عجب يار وفاداريست دنيا عجب آشفته بازاريست دنيا عجب بيهوده تکراريست دنيا ای نا رفیق.. به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه می زنی بر اعتمادم خنجری از پشت در قلبم فرو رفت پشت سرم را نگاه کردم .. کسی جز تو نبود يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه مي کنم و آسمون نمي باره ........تو هم اون دور دورا ايستادي به من مي خندی . به چه مي خندي !؟ کاش می شد هیچ کس تنها نبود ... کاش می شد دیدنت رویا نبود... گفته بودی با تو میمونم ولی ... رفتی و گفتی که اینجا جا نبود... سالیان سال تنها مانده ام ... شاید این رفتن سزای ما نبود... من دعا کردم برای بازگشت ، دستهای تو ولی بالا نبود... بازهم گفتی که فردا می رسی ! کاش روز دیدنت فردا نبود..... تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا دل سوختن در آن نيست ...تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد . ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من / ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من میتونی نگاهم نكنی اما نمیتونی جلو چشامو بگیری . میتونی بگی دوستت ندارم اما نمیتونی بگی دوستم نداشته باش . میتونی از پیشم بری اما نمیتونی بگی دنبالم نیا . پس نگاهت میكنم ، دوستت دارم ،تا ابد به دنبالت میام گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نمي شه اگه دستامو بگيري از غرورت کم نمي شه ساکت و صبوري عاشق وقتي حوصله نداري پيش حرفاي دل من حرف عشق و کم مي ياري لحظه ها تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من کاش چشمات يه جاده مي زد از دل تو تا دل من اي که لحظه ها مو بردي تو خيالت به اسيري نکنه بياي دوباره بهونه تازه بگيري من سبد سبد صداقت به دل تو هديه کردم نکنه مي خواي بگي که مي رمو بر نمي گردم خوب مي دوني نمي تونم بي چشات دووم بيارم ولي از اون دل سنگت گله دارم گله دارم ميدوني گله ام را ديگه بردم پيش خدا غریبه میدانی دوست دارم دیگر ننویسم ولی نمیتوانم ..... چون نمي دانم هيچ گاه نوشته هايم را مي خواني غریبه اشنا دوست دارم دیگرحرف نزنم ولی نمیتوانم.... چون نمي دانم هيچ گاه حرف هايم را مي فهمي دوست دارم نگاهت كنم تا بفهمی غمی که برام خاطره گذاشتی چقدر سخته نمیدانم درکم میکنی یا نه یا از خودت فرار میکنی ای اشنا ...... نمیدانم چی بگویم به این دل خسته چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ا راستی من دیوانه ام نه فقط افسوسکه خودت میدانی من کی هستم خدا میداند از ان دل سنگت ببار باران که دلتنگم...مثالِ مرده بی رنگم ببار باران کمی آرام... که پاییز هم صدایم شد که دلتنگی وتنهایی رفیق باوفایم شد ببار باران...... بزن برشیشه ی قلبم بکوب این شیشه را بشکن که درد کمتری دارد اگر با دستِ تو باشد مگر من چه گناهي كردم كه اينطوري منو ميسوزاني غريبه اشنا مگه من چه چيزي بهت گفتم كه دلم به اتش كشيدي نميدانم چطوري خيال كنم نيستي اي دوست نميدانم به خدا غريبه اشنا نميدونم كه چه جوري باور كنم كه داري ميسوزنيم آخه تو سنگ صبوري بي تو من دوام نميآرم مگه نگفتي من هميشه باهاتم غريبه اشنا گفتم سخته جدايي بي تو دنيايي ندارم اما تو گفتي من چه حالي دارم دل من شده پر خون چشام تيره تاره وديگه سويي نداره اي همراز من غريبه اشنايم تو رفتي من ديگه همرازي ندارم مگه دنيا چقدره كه اينطوري سوزندي ميدوني اصلاً بي تو موندن كار من نيست اي دوست مگر انصاف نيست مهربون غريبه اشنا كاش بدوني كه به جز تو ديگه زهيچ كس يادي ندارم تو گفتي وجودت مال من هست ولي انگار كه تمومه قصه من غريبه اشنا بدون ياد تو با من لحظه لحظه پيش رومه دلت از مال من بود از منه تنها نگيرش كه من دلي دادم كه ساماني نداره اين تن خستم رو حالا وقتي ميبيني اسيره غريبه اشنا چشمهاي تو مال من بود ديگه نگاهتم ندارم اگه خاطراتتو بگيري من ديگه چيزي ندارم به حرمت ان خاطراتت منو نسوزان اي دوست كه من دارم ميسوزم غريبه اشنا ميداني دلم مي خواهد گريه کنم به حال زار اين دلم كه ساده به تو گفت اجازه ميدهم كه دوستم داشته باشي غريبه اشنا ميداني دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم واسه سادگي خودم واسه اعتماد خودم واسه باور كردنم كه انسانها قابل اعتمادند غريبه اشنا ميداني دلم مي خواهد پر بکشم به آسمون سفر کنم برم از اين جهان كه وقتي مي بينند ساده حرف دلت واسه كسي گفتي انوقت خيلي راحت تر ميسوزانند غريبه اشنا ميداني دوست دارم روي ابرها بشينم به آدما نظر کنم ببينم سادگي كجا رفت مهربوني كجا رفت ببينم انهايي كه ادعاي دوست داشتن خدا را ميكنند چطوراز خدا بي خبر ميشوند غريبه اشناميداني دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم بگويم اي خدا ببين همون كسي كه ميگفت به خدا حالا ميگويد كي به خدا غريبه اشنا ميداني دوست دارم بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده مثل من غريب كه خواست فقط از تنهايي دربياد توي اين دنياي خدا غريبه اشنا مگه من ميتوانم فراموشت كنم مثل ماهي ز دريا بگيرند من ميميرم ميدوني چرا بي نور و بي صدا شده داره هق هق ميکنه غريبه بسه دست بردار ازسنگ دلیت بسه با قلم نوك طلا رو پيشونيشون نوشت قصه خوب سرنوشت نوبت به من كه رسید میدونی غریبه چی شد مداد نوك طلا شكست بايه پر مرغ رو پيشونيم نوشت ساده بی ریا قصه سرنوشت
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم...
یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم...
یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم...
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم...![]()
وقتي متوجه بشي ببيني که ديگه له ات كرده فقط اعتمادت از بين برده
خيلي سخته وقتي چشاتش روي تموم حرفات ببنده و هيچ جايي نباشه براي اشتي
بي وفا بشه اوني که ازته دل توي كل اين جهان فقط بعد خدا به او اعتماد كني
خيلي سخته اون کسي که اومد و برات گفت بهترين سنگ صبورت هستم تو هم حرف دلت براش بزني
وقتي فهميد تو صادق بودي بگه انسانها هم نبايد عقده هاشون واسه كسي بگويد و انوقت بهت بخنده بره
خيلي سخته که به بهترين كسي كه اعتماد كردي يك شبه ديواراعتمادت روي سرت خراب بكنه بعدانجا بايستد نگاهت كنه
خيلي سخته توي پاييزبا دلي اشنا بشي حرف دلت بزني اماهمين كه بهار شد بخواهي از بهار حرف بزني دوباره پاييز برات تكرار بشه خيلي سخته به غريبه بگويي اشنا شدي برام اما وقتي اشنا شد يهو دلت نابود كنه بره
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه كه همون دل خودش هيچ وقت حاضر نبوده هيچ كس توي كنجش جا بده
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه بگويي بهار تو پاييز من شده
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي ![]()
![]()
چهار فصل من بهار بود ، حیف باد پائیزی بهارم را گرفت
اعتباری داشتم در پیش عشق با نگاهی ، اعتبارم را گرفت
عشق یا چیزی شبیه عشق بود آمد و دار و ندارم را گرفت
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()

![]()

![]()
![]()
زیر پایم را زود خالی کردی . سلام پر مهرت را باور کنم.یا پاشیدن زهر نا مردیت را![]()
![]()
غريبه نشستم دربرابر خدا با خدا گفتم خدایا خواسته های زیادی دارم
میدونم قرار نیست به همه اونها گوش کنی ولی دوست دارم بهم گوش کنی
غريبه به خدا گفتم خدایا قلب همه ادمها رو از نفرت خالی کن
خدایا دوستت دارم نه واسه اينكه بنده توام بلكه واسه كارهي قشنگت كه خيلي ترحم د اري
خدايا دوستم داشته باش که غیر از تو به کسی امید ندارمخدايا هيچ كس ازمسير خودت خارج نكن كه گر اين اتفاق بيافتدبه گمراهي ميرود
خدایا راستی حقیقت را و زشتی دروغ را به همه نشان بده
خدایا در کوره راه های خطر ناک زندگی تنهایم نگذار
خدایا کمکم کن که درست و غلط را تشخیص دهم و درست زندگی کنم
خدایا کمک کن که تحمل کنم که اکنون بزرگترین خواسته ام تحمل است![]()
به چه چيز!؟
به شكست دل من يا به پيروزي خويش !؟
به چه مي خندي...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟
يا به افسونگريه چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟
به چه مي خندي !؟
به دل ساده ي من مي خندي كه دگر تا به ابد نيز به فكر خود نيست !؟
يا به جفايت كه مرا زير غرور له كرد !؟
به چه مي خندي !؟
به هم آغوشي من با غم ها يا به ........
خنده داراست.....
بخند خدایی هم هست![]()
![]()

![]()
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من / نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من![]()
![]()
با تمام خوبیهام اون بی وفا رنگ غم تو چشام پاشید و رفت

![]()
![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود
من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود
برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود
با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود
باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود
شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود
گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود
سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


